خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
15 شهریور 1387

به دنبال ایار می گردم ، که نامش از یار بیاید و مرامش از یاری...

آن ایار که به نور و به نار سوگند بخورد و به مهر و به ماه ...

.

.

. 

عالم هر بامداد که بیدار می شود در جستجوی علم است، می رود تا علمش را افزون کند.

تو عالم نباش!

زاهد هر بامداد که بیدار می شود در جستجوی زهد است، می رود تا زهدش را زیاد کند.

تو زاهد نباش!

اما جوانمرد هر بامداد که بر می خیزد در جستجوی عشق است، می رود تا دلی را شاد کند.

تو جوانمرد باش!

و جوانمرد نخواهی شد، مگر آنکه جهانمرد باشی.

گرم شو از مهر و زکین سرد باش                        چون مه و خورشید جوانمرد باش

جوانمرد

عرفان نظرآهاری

21 فروردین 1386

 

در مجالی که برایم باقی است ، باز همراه شما مدرسه ای می سازیم که در آن همواره ، اول صبح به زبانی ساده  مهر تدریس کنند و بگویند خدا، خالق زیبایی و سراینده عشق، آفریننده ماست. مهربانیست که ما را به نکویی ، دانایی ، زیبایی ، و به خود می خواند. جنتی دارد نزدیک، زیبا و بزرگ ، دوزخی دارد- به گمانم کوچک و بعید ، در پی سودا نیست ، که ببخشد ما را ، و بفهماندمان. ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست.

 در مجالی که برایم باقی است ، باز همراه شما مدرسه ای می سازیم ، که خرد را با عشق ، علم را با احساس ، و ریاضی با شعر ، دین را با عرفان ، همه را با تشویق تدریس کنند. لای انگشت کسی ، قلمی نگذارند ، و نخوانند کسی را حیوان ، و نگویند کسی را کودن ، و معلم هر روز ، روح را حاضر و غایب بکند ، و به جز ایمانش ، هیچکس چیزی را حفظ نباید بکند. مغز ها پر نشود چون انبار ، قلب ها خالی نشود از احساس ، درس هایی بدهند ، که به جای مغز دلها را تسخیر کند ، از کتاب تاریخ ، جنگ را بردارند ، در کلاس انشا ، هر کسی حرف دلش را بزند ،

غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند ، تا کسی بعد از این ، باز همواره نگوید : هرگز ،

و به آسانی همرنگ جماعت نشود ، زنگ نقاشی تکرار شود ،  رنگ را در پاییز تعلیم دهند ،

قطره را در باران ،  موج را در ساحل ، زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه ،

و عبادت را در خدمت خلق ، کار را در کندو ، و طبیعت را در جنگل سبز.

 مشق شب این باشد ،که شبی چندین بار ، همه تکرار کنیم ، عدل ، آزادی ، قانون ، شادی. امتحانی بشود ، که بسنجد ما را ، تا بفهمند چقدر عاشق و آگه و آدم شده ایم.

در مجالی که برایم باقی است ، باز همراه شما مدرسه ای می سازیم ،

که در آن آخر وقت ، به زبانی ساده ،  شعر تدریس کنند ، و بگویند که تا فردا صبح

                                  خالق عشق نگهدار شما 

1 فروردین 1386

سلامم به گرمای قلب تو دوست

دلم لحظه ای با دلت روبروست

 

 

نوروز،
روز تحول زمین و زمان،
و نو شدن اندیشه و اراده،
و رویش جوانه‌های عشق و آرزو،
مبارک باد

22 اسفند 1385

 

امروز بعد از مدتها رفته بودم کلوب که این پیامها رو دیدم

      

 

دختر ماه اسفند ، پری اشک و لبخند
آیینه ی پرستش ، قداست یه سوگند

نقاشی قشنگه ، دستای آفرینش
وای که چه چیزی چیده ! دستای خوشه چینش

تو باغ سبز چشمات ، شعله جوونه کرده
خورشید تن طلایی ، پیش تو سیب زرده

آدمکای برفی ، می ترسن از نگاهت
ستاره ها می سوزن ، تو چشمای سیاهت

تو اومدی و بازم ، جاده تو رُ قدم زد
لالایی قدمهات ، خواب گل بهم زد

شایا تجلی
کتاب تولدت مبارک

   آقای تجلی ازتون مممنونم

موضوع به همین جا ختم نشد

چون یه پیام دیگه هم بود

              

 

      حالا این پیام رو کی گذاشته بماند ! چون خودمم نمیشناسمش

10 اسفند 1385

 

 

یک سال دیگه هم گذشت.

                                  بزرگ شدم فقط همین

 

تولد امسال اصلا خوب نیست ! چون در کنار خانواده نیستم

 

از دنیای بچگی دارم دور میشم ولی من اون دنیا رو بیشتر دوست داشتم

 

ازتولد پارسال تا امسال خیلی اتفاقات افتاد

 

در واقع میتونم بگم پرحادثه ترین سال رو دارم پشت سر میگذارم

 

به روزهای آخر سالم داریم نزدیک میشیم

 

چه اسفند ماه پر حادثه ای !

 

حوت در داخل امواج گرفتار شده و باید به سلامت از این تلاطم عبور کنه

 

بیشتر کسانی که میشناختم ، امسال روز تولدشون حس و حال نوشتن نداشتن

 

فکر نمیکردم که منم حس نوشتن نداشته باشم

 

با اینکه فردا تولدمه

                            ولی

                                    منم نمی تونم بنویسم ......

                                  

                                               فقط

 

بزرگ شدم

 

17 دی 1385

 

In ancient Greece, Socrates was reputed to hold knowledge in high esteem. One day acquaintance

met the great philosopher and said, "Do you know what I just heard about your friend?" "Hold on a minute," Socrates replied. "Before telling me anything I'd like you to pass a little test. It's called the Triple

Filter Test." "Triple filter?" "That's right," Socrates continued. "Before you talk to me about my friend, it might be a good idea to take a moment and filter what you're going to say. That's why I call it the triple filter test. The first filter is Truth. Have you made absolutely sure that what you are about to tell me is true?" "No," the man said, "actually I just heard about it and..." "All right," said Socrates. "So you don't really know if it's true or not. Now let's try the second filter, the filter of goodness. Is what you are about to tell me about my friend something good?" "No, on the contrary..." "So," Socrates continued, "you want to tell me something bad about him, but you're not certain it's true. You may still pass the test though, because there's one filter left: the filter of usefulness. Is what you want to tell me about my friend going to be useful to me?" "No, not really." "Well," concluded Socrates, "if what you want to tell me is neither true nor good nor even useful, THEN why tell it to me at all?"

 

در یونان با ستان ، سقراط تا حد زیادی به دانشمندی اشتهار داشت. روزی یکی از آشنایان فیلسوف بزرک به دیدارش آمد و گفت : میدانی  درباره دوستت  چه شنیده ام ؟

سقراط جواب داد : یک دقیقه صبر کن ، قبل از اینکه چیزی بگویی می خواهم امتحان کوچکی را بگذرونی که به آن تست فیلتر سه گانه می گویند.

آشنا : فیلتر سه گانه ؟

سقراط ادامه داد : قبل از اینکه با من درباره دوستم صحبت کنی، شاید بد نباشد که چند لحظه صبر کنی و چیزهایی را که می خواهی بگویی فیلتر کنی . به همین خاطر به این امتحان، تست فیلتر سه گانه می گویم.

 اولین فیلتر، حقیقت است. تو کاملا مطمئنی مطالبی که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟ مرد گفت : نه، درحقیقت من همین الان درباره اش شنیدم و...  . سقراط گفت : بسیار خوب، پس تو واقعا نمی دانی که حقیقت دارد یا خیر.

حالا دومین فیلتر را امتحان می کنیم، دومین فیلترنیکی است. چیزی که می خواهی راجع به دوست من بگویی، مطلب خوبی است؟ مرد جواب داد: نه، کاملا برعکس ... . سقراط ادامه داد: خُب، پس تو می خواهی به من راجع به او چیز بدی بگویی اما دقیقا از درستی آن مطمئن نیستی.

 هنوز باید امتحان را ادامه دهی چون هنوز یک فیلتر باقی مانده: فیلتر فایده. مطلبی که می خواهی راجع به دوستم به من بگویی، فایده ای برای من دارد؟مرد جواب داد: نه، نه واقعاً. سقراط نتیجه گیری کرد : اگر چیزی که می خواهی به من بگویی نه حقیقت است نه خوبی دارد و نه فایده ای دارد، پس چرا اصلا بگویی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

  

از غدیر تا قربان امسال رنگ و بوی دیگه ای داشت

اتفاقات  خوب و بد زیادی افتاد

که خوبیاش بیشتر تو خاطر میمونه

می خوام از این به بعد حرف هام رو از این فیلتر سه گانه عبور بدم

چه خوبه آدم صحبت هاش رو اینطوری فیلتر کنه

خدایا ازت متشکرم که امسال این ایام رو بیشتر درک کردم

 

 

 

                                     عیدتون مبارک

 

 

 

5 شهریور 1385

 

امروز شانزدهمین سالروز خاموشی شاعر "زمستان" است

مهدی اخوان ثالث

ارمغان فرشته

با نوازشهای لحن مرغکی بیدار دل
بامدادان دور شد از چشم من جادوی خواب
چون گشودم چشم ، دیدم از میان ابرها
 برف زرین بارد از گیسوی گلگون ، آفتاب
جوی خندان بود و من در اشک شوقش گرم گرم
 گرد شب را شستم از رخسار و جانم تازه شد
شانه در گیسوی من کوشید با آثار خواب
وز کشاکشهاش طرح گیسوانم تازه شد
سایه روشن بود روی گیتی از خورشید و ابر
ابر ها مانند مرغانی که هر دم می پرند
بر زمین خسسبیده نقش شاخهای بید بن
گاه محو و گاه رنگین لیک با قدی بلند
بره ها با هم سرود صبحدم خواندند و نیست
جز : کجایی مادر گمگشته ؟ قصدی ز آن سرود
لک لک همسایه بالا زد سر و غلیان کشید
جفت او در آشیان خفته ست بر آن شاخ تود
آن نشاط انگیز روح شادمان بامداد
چون محبت با جفا آمیخت در غمهای من
حزن شیرینی که هم درد است و هم درمان درد
سایه افکن شد به روح آسمان پیمای من
خنده کردم بر جبین صبح با قلبی حزین
خنده ای ، اما پریشان خنده ای بی اختیار
خیره در سیمای شیرین فلک نام تو را
بر زبان آوردم تابنده مه ، جانانه یار
ناگهان در پرنیان ابرها باغی شکفت
وز میان باغ پیدا شد جمالی تابناک
آمد از آن غرفه ی زیبای نورانی فرود
چون فرشته ، آسمانی پیکری پر نور و پاک
در کنار جوی ، با رویی درخشان ایستاد
وز نگاهی روح تاریک مراتابنده کرد
سجده بردم قامتش را لیک قلبم می تپید
دیدمش کاهسته بر محجوبی من خنده کرد
من نگفتم : کیستی ؟ زیرا زبان در کام من
 از شکوه جلوه اش حرفی نمی یارست گفت
شاید او رمز نگاهم را به خود تعبیر کرد
کز لبش باعطر مستی آوری این گل شکفت
ای جوان ، چشمان تو می پرسد از من کیستی
 من به این پرسان محزون تو می گویم جواب
من خدای ذوق و موسیقی خدای شعر و عشق
من خدای روشنیها من خدای آفتاب
از میان ابرهای خسته این امواج نور
نیزه های تیرگی پیر ای زرین من است
خسته خاطر عاشقان هستی از کف داده را
هدیه آوردن ز شهر عشق ، آیین من است
نک برایت هدیه ای آورده ام از شهر عشق
 تا که همراز تو باشد در غم شبهای هجر
ساحلی باشد منزه تا که درج خاطرش
گوهر اندوزد ز غمهای تو در دریای هجر
 اینک این پاکیزه تن مرغک ، ره آورد من است
پیکری دارد چو روحم پاک و چون مویم سپید
این همان مرغ است کاندر ماورای آسمان
بال بر فرق خدای حسن و گلها گسترید
بنگر ای جانانه توران تا که بر رخسار من
اشکهای من خبردارت کنند از ماجرا
دیدم آن مرغک چو منقار کبود از هم گشود
می ستاید عشق محجوب من و حسن تو را

 

30 مرداد 1385

 

     

عید بزرگ مبعث رسول مکرم اسلام، اشرف الاوصیاء ، خاتم الانبیاء ،

 حضرت محمد مصطفی صلوات الله علیه

 بر شما مبارک باد

                

عید مبعث مبارک

در آن ایام ،

خاک فتنه خیز مکه ، یعنی مهد بدکاران،

درون ظلمت و جهل و تباهی دست و پامیزد

توانگر آتش حسرت به جان بینوا میزد

ستمکش بر در هرخانه ، دست التجا میزد

در این هنگامه ها ، مردی غمین با چشم تر هرشب،

به کوه نور در غار حرا میرفت

بدان ! آن مرد برتر آشنای راز سرمد بود

که از دلبستگی ها ، و زتعلق ها مجرد بود

ستوده بود و پاکان جهان  آفرینش را سرآمد بود

همای عرش پرواز خدا، سٌرفلک پیما ،

ابرمرد جهان ، آموزگار ما ، محمد (ص) بود

یکی شب کوه نور آبستن  رمزی خدائی شد

در آن شب حال مهمان حرا نقشی دگرگون داشت

شراری بود از دنیای غیبی در سراپایش

گمان کردی که نبضش بی امان میزد

تو گفتی میدوید نور خدا در جوی رگهایش

 

 

بخوان هان ای محمد :

گفت من ؟! خواندن نمیدانم !!

دوباره این ندا آمد:

بخوان ای بارگاه کبریا را بهترین بنده

بخوان بر نام قدس پرشکوه آفریننده

بنام آنکه دانش را به نیروی قلم آموخت

بنام آن خداوندی که از رحمت

بجان مردم نادان چراغ معرفت افروخت

محمد از شکوه وحی می لرزد

در آن ساعت ، محمد بود و شهر مکه و  وحی خداوندی

پس از آن شب ، جهان داند که در گفتار پیغمبر

سخن از عشق حق بود و حدیث ارزومندی

چه گویم از شکوهت ای محمد ! ای مهین فرزانه عالم !

زوالی نیست گلبانگ حقیقت را

بیاد تو ، زمهد خاک تا آسمان ، تا گنبد افلاک

همیشه ، هر زمان ، هرشب

طنین افکن ،  نوای گرم تهلیل است

نوازشگر ،  نسیم بانگ توحید است

 

 

می گویند: وقتی به پایین کوه رسیدی سرشار از بهت، حیرت، واهمه و ترس بودی!

... می گویند: وقتی به خانه رسیدی به خود می پیچیدی و لرزشی سخت بر اندامت افتاده بود!

... می گویند: به سختی حال خود می گفتی!

... می گویند: ... گفتنی ها فراوان است.

اما مثل همیشه خدای مهربانی که هیچ گاه تو را تنها نگذارده است بر تو می خواند:

ای مرد جامه بر خود پیچیده، برخیز!

در متن این خطاب چه ارامشی نهفته بود که تو را به آن خواندن؟

ای مرد جامه بر خود پیچیده، برخیز! قیام کن، بیم ده ...

جامه ات را بر خود پیچیده بودی و حیران مسئولیتت بر خویشتن می لرزیدی

فرصتها در گذرند، آماده شو، قیام کن، خود را به عالم عرضه دار، “اینک هنگامه مبعث توست!” تو برانگیخته شده ای،

بگذار استعدادهای وجودت قیام کنند، برخیزند، گاه آن است که تو در عرصه اطلاعات و امتحانات قرار گیری و آنچه در مدت چهل سال به تنهایی و سختی و رنج آموخته ای به این عرصه بکشانی.

در این میدان کسی برنده است که خود را ساخته باشد و تو خویش را ساخته ای،

برخیز و قیام کن.

     

 

16 مرداد 1385

عیدتون مبارک

بابایی گلم روزت مبارک

                    پدرم روزت مبارک

امسال بابایی من یک کمی در حد خیلی کسالت داشت تازه یه خورده بهتر شده

تا الان فکر نمیکردم این همه به باباییم وابسته باشم و تازه یه چیز مهم رو هم فهمیدم که باباییمم به من وابستس!!

چند روزی که از هم دور بودیم تکون می خورد فوری زنگ میزد کاراشو بهم میگفت و برای یه کارایی هم نظرمو می پرسید که منم سو استفاده میکردم وکلی اذیتش میکردم.

 من و بابایی اونقدر پای تلفن با هم میشستیم گل میگفتیم و گل میشنیدیم که مامانیم به من شک میکرد و هی می پرسید باباته؟؟

آخه گاهی وقتا حرفامون به بیش از نیم ساعتم میکشید. و طبق قراری که گذاشته بودیم بابام هر یک ساعت بهم زنگ میزد و منم فوری با سر میرفتم گوشی رو بر میداشتم یه چند باری که بابام زنگ نزد من زنگ زدم که دعواش کنم که منو فراموش کردی! دیدم بابایی گلم خوابش برده بوده و با زنگ من از خواب پریده !

تازه کلی هم ارتقاع درجه پیدا کردم

باباییم  یه من میگه خانوم دکتر!! آخه سر دارو و عوارض داروها و تداخلاتشون نظریه دادم و کلی هم نذاشتم بعضیا دواهاشونو بخورن!

بابایی زوده زود خوب شوووو دلم می خواد دوباره با تو برم گردش. من دلم مسافرت می خواد.

آخه این چه روزگار نامردیه؟!!

اون موقع که باباییم ناخوش بود و در کنار من نبود من همش تو خونه بودم .

اما حالا که باباییم خونس من کجام؟؟ سر کار ! قبلشم که همش درس

البته مامانی گلم از تو هم ممنون که این همه منو دوست داری!( میبینین چه پررو شدم )

پسر گلم روزت مبارک (تعجب نداره، این اسم جدیده باباییمه )

 

خب دیگه از اینجا به بعد آنیتا دچار توهم می شود !!

و در آخر به اونی که نمی دونم کیه و چند سال دیگه باید به اون هم این روز رو تبریک بگم  از همین الان تبریک میگم!( دست پیش گرفتما )            

 

                       ..... جان روزت مبارک

       من و این نمی دونم کیه؟؟؟؟

 

 

 

 من الان سرکارم و اصلا شک نکنید که من دارم کاری غیر از کار اداری انجام میدم 

10 مرداد 1385

 

بیچاره دخترا اگه خوشگل باشن می گن عجب جیگریه! اگه زشت باشن می گن کی اینو می گیره! اگه تپل باشن می گن چه گوشتیه! اگه لاغر باشن می گن چه مردنیه! اگه مودبانه حرف بزنن می گن چه لفظ قلم حرف می زنه! اگه رک و راست باشن می گن چه بی حیاست! اگه یه خورده فکر کنن می گن چقدر ناز می کنه! اگه سری جواب بدن می گن منتظر بود! اگه تند راه برن می گن داره می ره سر قرار! اگه اروم راه برن می گن اومده بیرون دور بزنه ول بگرده! اگه با تلفن کارتی حرف بزنن می گن با دوست پسرشه! اگه خواستگارو رد کنه می گن یکی رو زیر سر داره! اگه حرف شوهرو پیش بکشه می گن سر و گوشش می جنبه ! اگه به خودش برسه می گن دلش شوهر می خواد می خواد جلب توجه کنه ! اگه............چکار کنه بمیره خوبه؟

 

              

 

مردها خوشبخت تر از زنها هستن میگی نه ؟ ببین !

 

اگر مردی زن نگیرد عاقل است ولی اگر زنی شوهر نکند ، «بیخ ریش پدرش مانده» است

اگر مرد شبها تا صبح بیرون از منزل بماند ، «مهمانی» بوده است ولی اگر زن بعد از غروب آفتاب به منزل بیاد «دده» رفته بوده و رفیق دارد

اگر مرد با خشونت صحبت کند «لحن مردانه» دارد و اگر زن با خشونت حرف بزند «بی ادب و دریده» است

اگر مرد ضیف النفس و سهل انگار باشد «جوانمرد» است ولی اگر زن بردبار و با گذشت باشد «بی عرضه و شلخته» است

اگر مرد ساعتها با کسی در گوشی صحبت کند «کسب اخبار» است و اگر زنی قدری حرف بزند «وراج» است

اگر مرد در حضور دیگران به زنش محبت کند و او را ببوسد «مهربان و وفادار» است ولی اگر زن اینکار را بکند «بی حیا» است

اگر مرد پر خور باشد «خوش اشتهاء» است ولی اگر زن پر خور باشد «شکمو» است

اگر مرد چهل سال داشته باشد «جوان» است و اول چلچلیش ولی اگر زنی سی و پنج سال بیشتر داشته باشد «مادر کامران زرده» است

اگر مرد موهایش سفید شده باشد «پخته و موقر» است ولی اگر زن موهایش قدری خاکستری باشد «عجوزه و پیر کفتار» است

اگر مرد کم حرف باشد «متین و سنگین» است ولی اگر زن کم حرف بزند «از خود راضی و اخمو» است

 

البته من خودم هیچ کدوم از این مشکلاتو ندارما

   1      2    >>