Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
22 دی 1386

 

یک روز بعد از اولین امتحان لغو شده، زمزمه قطعی گاز  به گوش  رسید.

در نتیجه اعضای خانه تصمیم به تشکیل ستاد بحران در واحدهای مختلف گرفتند.

 

این واحدها شامل :

ü  واحد غذا

ü  واحد نظافت

ü  واحد نان

ü  واحد شادسازی

ü  واحد تامین ویتامین های مورد نیاز (میوه و آجیل) بود

 

فعالیت همه واحدها راس ساعت 12 ظهر آغاز شد.

ساعت 23 فعالیت نیمی از ستاد به اتمام رسید و غذا و نان برای چند روز فراهم شد.

سپس فعالیت واحد شادسازی آغاز شد. این واحد تا 2 ساعت بعد از نیمه شب به فعالیت خود ادامه می داد ......

ساعت 10 صبح زمزمه ها به حقیقت پیوست!

 

 « گاز ما قطع شد » 

 

ما در هاله ای از سرما فرو رفتیم، همه پنجره ها را با پتو پوشاندیم ولی بازهم خانه با فریزر فرقی نداشت!

ستاد بحران جلسه اضطراری تشکیل دلد و تصمیم به جابه جایی موقعیت خود گرفت.

ساعت 4 صبح به تهران رسیدیم.

ستاد بحران متلاشی شد!!

این بود انشای من از تور 4 روزه ساری

 

 

 

21 آبان 1386

امروز روز ملی منه

روز ملی دختران

دختران خوب کشورم، روز ملی تون مبارک

 

 

 

چرا همیشه باید دختران

یادشان باشد که روز و روزگار خوش است
وتنها دل آنها دل نیست
یادشان باشد جواب کینه را با کمتر از مهر و

جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهند
یادشان باشد باید در برابر فریادها سکوت کنند
و برای سیاهی ها نور بپاشند
یادشان باشد از چشمه
درسِِ خروش بگیرند
و از آسمان درسِ پـاک زیستن
یادشان باشد سنگ خیلی تنهاست
یادشان باشد
باید با سنگ هم لطیف رفتار کنند مبادا دل تنگش بشکند
یادشان باشد....!؟

زندگی همینه دیگه... نه؟

چرا همیشه دختران ؟

توی فراموش کار هم یادت باشد که ....... با دل تنگ دختران لطیف رفتار کنی

7 شهریور 1386

فکر نمیکردم توی تهران شلوغ جایی به این آرومی هم وجود داشته باشه.

خیلی محیط آروم و خوبی بود و چند ساعتی به دور از هیایوی جامعه خلوت کردم.

ولی در اون آرامش تکنولوژی سکوت رو برهم زد!

یک SMS  شگفت انگیز دریافت کردم. شاید اشتباه ارسال شده بود! ولی اگر به درستی به دست من رسیده باشه چی؟!

مثل همیشه نمی دونستم .... ولی بعد از چند ساعت فهمیدم، درست بوده

منتظر آبان ماه هستم، تا تعطیلات من هم شروع بشه البته امیدوارم که شروع بشه!

فعالیت‌های جدیدی که نه به رشته من مربوط میشه و نه میدونم چرا در این مسیر قرار گرفتم ولی باید تا پایان راه رو رفت ...

شاید تعطیلات یک دانشجو در حین تحصیل باشه؟!

 

 

30 اردیبهشت 1386

 

حالمان بد نیست غم کم میخوریم

کم که نه هر روز کم کم میخوریم

 

آب می خواهم سرابم میدهند

عشق می خواهم عذابم میدهند

 

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

 

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست

از غم نامردمی پشتم شکست

 

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام

تیشه زد بر ریشه اندیشه ام

 

در میان خلق سر در گم شدم

عاقبت آلوده مردم شدم

 

درد می بارد چو لب تر میکنم

طالعم شوم است باور میکنم

 

چند روزیست که حالم دیدنیست

حال من از این و آن پرسیدنیست

 

گاه بر روی زمین زل میزنم

گاه بر حافظ تفال میزنم

 

حافظ شیراز فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

 

" ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم " 

 

۳۰

اردیجهنم

۸۶

15 اردیبهشت 1386

 

      می سپارمت به عطر بهارنارنجی که هر روز صبح در فضای غربت می پیچد ...

     می سپارمت به سفیدی گلبرگ های پاک اش ...

     می سپارمت به اشک آسمان غربت ...

     می سپارمت به زلالی آب ...

     می سپارمت به ...      

 

تا شاید

 روزی

    یادم کنی 

    ای در یاد مانده !!

  

 

 

 

13 مهر 1385

 

ما بلاخره روز سه شنبه رفتیم دانشگاه

اولین کلاسمون با درس زبان ماشین شروع شد. در مجموع بد نبود.

هنوز ۲۴ ساعت از ورود ما به ساری نگذشته بود که من سرمای شدیدی خوردم و کار به بیمارستان کشید . و یه آمپول خوشمزه هم نوش جان کردم.

هنوز سرماخوردگیم خوب نشده.

از لحظه ورود ما تا الان هم بارون نیومده!!

بعدا میام و همه ماجراهارو تعریف میکنم.

9 مهر 1385

این چند روز خیلی کار داشتم آخه به طور کاملا غیر منتظره من ، مامان و داداشم رفتیم تبریز و 14 ساعت پیش من تنهایی  برگشتم و 10 ساعت دیگه هم باید باز برم مسافرت ولی اینبار مسافرت به ساری!

 

در مورد صحبتهای استاد مقسمی باید بگم که

ایشون فرمودند : چون توی مدرک بنده کلمه فراگیر ذکر میشه در پیدا کردن کار دچار مشکل میشم.

چون اکثر کلاسها غیر حضوری و یا جلسات کم هستند زیاد جالب نیست

ضمنا چون من کاردانی خوندم ممکنه خیلی از واحدهای منو قبول نکنن و به همین دلایل خوب نیست

 

در پاسخ به کامنت سروش هم باید بگم که من برای خودم مینویسم و اینجا شده شبیه دفتر خاطراتم و دوست ندارم همه جا برم جار بزنم که من تو دفتر خاطراتم یه اتفاق جدید و نوشتم. هرکسی دوست داشته باشه میاد میخونه و قدمش روی چشم

چند بار خواستم نظرات رو بردارم ولی ….

در آینده شاید یه تصمیم جدی بگیرم

 

در مورد چشم هم باید بگم من هنوز خیلی چیزها رو نگفتم

مثلا یک عدد شیشه جلو ماشین که گوشه حیاط بود

 یا اینکه…. نگم بهتره 

 

ممنون که تشریف آوردین و این دفتر خاطرات رو خوندین…

28 شهریور 1385

 

امروز بلاخره بعد از یک هفته فرصت کردم بیام و همه چیز رو بنویسم

اگر بخوام از اول تعریف کنم بر میگرده به هفته گذشته که...........

 

من و مامان و بابا روز سه شنبه 26/6/1385 ساعت 4:43 حرکت کردیم به سمت ساری. ساعت 9 بود که رسیدیم.

وقتی وارد شهر شدیم اولین چیزی که جلب توجه میکرد تاکسی های ساری بود! این تاکسی ها نارنجی رنگ بودن و نکته قابل توجه روی سقف اونها بود که نوشته شده بود SARI TAXI   که من یک لحظه احساس کردم اومدیم خارج!

 

مورد دیگر هم آقا پلیس های ساری بودن که خیلی مهربون به نظر می رسیدن. آخه برگه ی جریمه نداشتن و تفاوت دیگرشون با پلیس های تهران این بود که کنار شلوارشون یک نوار سفید رنگ دوخته شده بود.

 

خلاصه بعد از گذروندن 5 تا میدان و 6-7 تا خیابان رسیدیم به دانشگاه.

 

به به ! چه دانشگاهی بود. یه ساختمون کوچیک قهوه ای رنگ و کلی دانشجو که دم در ورودی ایستاده بودن. ثبت نام من و لیلا تا ساعت 5 طول کشید. ولی نکاتی که توی دانشگاه جلب توجه میکرد جالب تر از داستان ثبت مادوتاست.

ورود به دانشگاه :

 

اول وارد حیاط شدیم. روبروی در  حیاط یک آب سردکن دیده می شد. البته 0.5 متر بالاتر از سطح زمین و داخل دیوار. یه سرامیک کف به رنگ قهوه ای روشن هم زده بودن پشت آب سردکن!

 

توی حیاط جلوی ساختمان یک درخت پرتقال چند تا کاج ، چند تا هم گل رز به رنگ قرمز و صورتی ، یک گوجه تزیینی و  یه پمپ آب قرمز رنگ هم داشتیم و کنار دیوار دوتا تلفن عمومی . یکی کارتی و دیگری سکه ای. که روی تلفن سکه ای نوشته شده بود _ رایگان _ تابلو اعلانات هم در همین ردیف بود.

 

یک باغ پرتقال هم پشت دانشگاه داشتیم. وسط باغ یک نیمکت نارنجی و در کنار نیمکت یک سطل آشغال آبی بزرگ قرارداشت. و دستشویی هم کنار باغ بود.

 

دانشگاه در مجموع دوتا ساختمان داشت. یکی برای کامپیوتر و دیگری برای معماری. البته من ساختمان معماری رو ندیدم !

 

در سایت و سلف رو به باغ پرتقال باز میشد. و روی در سلف نوشته شده بود هر پرس غذا 250 تومان. حدود 20 تا صندلی پلاستیکی با 2-3 تا میز سفید توی سلف بود. گوشه سلف هم چندتا مهر دیده میشد.

 

بالای پنجره اتاق آقای رییس دانشگاه ( مدیر گروه ما هم هستند) یک تکه موکت هم رویت شد.

 

اتاق آقای رییس یک آنتن تلویزیون روی پشت بام داشت و همسایه بقلیمون هم یه دیش ماهواره گذاشته بودن کنار دیوار دانشگاه ما. ( اینم از تکنولوژی)

 

خلاصه بعد از این ماجراها و کلی اتفاقات دیگه 4 شنبه عصر وقتی تازه رسیده بودم خونه خبردار شدم که فراگیر پیام نور تهران قبول شدم!!

 

از روز 4 شنبه تا یکشنبه کار من شده بود تحقیق در مورد معایب و مزایا پیام نور و در آخر بعد از صحبت با استاد مقسمی مطمئن شدم که پیام نور خوب نیست!

 

خب اینم خلاصه ماجراهای این یک هفته

22 شهریور 1385

 

سلام

امروز کلی مطلب برای نوشتن آماده کرده بودم

ولی چند ساعت پیش بهم یه خبری دادن که هنوز تو شوکم

چند روز آینده میام و همه چیزو براتون تعریف میکنم

18 شهریور 1385

 

 

سلام

 

عیدتون مبارک

 

 

 

این پست باید روز دوشنبه 13/6/1385 فرستاده میشد ولی بنا به دلایلی که قبلا گفتم الان میفرستمش

 

نمی دونم از کجا شروع کنم.....

 

یکشنبه خیلی پکر بودم اصلا حوصله نداشتم

چند بار اومدم وبلاگ رو آپ دیت کنم ولی دستم به هیچ کاری نمی رفت.

 

ساعت 9 شب بود که خبر رو شنیدم

آخه قرار نبود به این زودی اعلام بشه

سازمان سنجش همرو غافلگیر کرده بود.

 

سریع کامپیوتر رو روشن کردم و وارد سایت سنجش شدم

مشخصاتم رو وارد کردم  و با هزارتا سلام و صلوات روی کلمه جستجو کلیک کردم.

تا این صفحه باز بشه نمی دونین به من چی گذشت .....

اصلا باورم نمیشد!!!!!!!!

 

من قبول شده بودم.....

 

تا 1 ساعت اول کاملا تو شک بودم

همش دور خودم میچرخیدم

 

به همه دوستام زنگ زدم الا مریم آخه من مشخصات اونو میدونستم و دیدم که قبول نشده

وای کی جرات داشت این خبر رو به مریم بگه.از یک طرف برای خودم خوشحال بودم و از طرف دیگه برای مریم ناراحت .

 

خداروشکر همه کسانی که من باهاشون تماس گرفتم قبول شده بودن

شب فوق العاده ای بود ......

و مهمتر از همه این بود که من و لیلا ( هم دانشگاهی قبلیم ) با هم یک دانشگاه قبول شده بودیم

یعنی من دیگه تنها نبودم

 

خدایا ازت متشکرم که کمکم کردی

خدایا ازت متشکرم که جواب دعاهامو دادی

خدایا ازت متشکرم که دل مادر و پدرم رو شاد کردی

خدایا ازت متشکرم که لیلا عزیز رو در کنارم قرار دادی

خدایا شکرت شکرت شکرت شکرت.............................

 

از شما دوستانم هم متشکرم که برام دعا کردین

 

هفته دیگه داریم میریم برای ثبت نام

تا هفته دیگه که سفرنامه ساری رو براتون بنویسم

بدروووووود

 

 

   1      2    >>