بعضی چیزها مثل خار به چشم آدم میروند.
بعضی افراد مثل خار به قلب آدم میروند.
میگن گل بی خار نمیشه، ولی اگر گل خشکید فقط خارش باقی میمونه و باعث آزار میشه.
پس تو نگذار گلت پرپر بشه و خارت باقی بمونه 
![]() |
|
![]() |
بعضی چیزها مثل خار به چشم آدم میروند.
بعضی افراد مثل خار به قلب آدم میروند.
میگن گل بی خار نمیشه، ولی اگر گل خشکید فقط خارش باقی میمونه و باعث آزار میشه.
پس تو نگذار گلت پرپر بشه و خارت باقی بمونه 
فکر کردم اگر ننویسم زمان دیرتر می گذره
فکر کردم اگر ننویسم از ثانیه ها بهتر استفاده خواهم کرد
ولی ثانیه ها و ساعت ها و ماه ها گذشت و به ایستگاه های پایانی نزدیک شدم
می خواستم از لحظات پایانی بهترین استفاده رو ببرم ولی اونقدر زود گذشت و تموم شد که حتی گذر روزها رو هم متوجه نشدم
حالا فقط به اندازه 4 تا امتحان و 3 تا پروژه تا لحظه خداحافظی فرصت دارم
خداحافظی که آغاز زندگی جدید و بازگشت به کانون خانواده رو به ارمغان داره
میدونم هرچیزی یک روزی تموم میشه ولی
من به پایان دگر نمی اندیشم که ...

ز کوى یار می آید نسیم باد نوروزى از این باد ار مدد خواهى چراغ دل برافروزى
مهم اینست که میتوانی این خطوط را بخوانی. اینست که سبز ٬سفید و سرخ برای تو مفهومی غیر از چند رنگ ساده دارد.
مهم اینست که قلبت به عشق آن گربه زیبا که در گوشه ای از نقشه دنیا- بیخیال از سال سخت و مصیبت باری که در پیش دارد - خوابیده است. می تپد.
مهم اینست که این تغییر را همزمان با خودت در همه جای طبیعت احساس میکنی.
مهم اینست که بهار از پی بهار پرشتاب می گذرد ، بی فرصت نفس کشیدنی، حتی در سالیان خاکستری، سالیان خستگی، سالیان رنج، کار، غم، غربت
در این گذر سخت، بهار از پی بهار، فرصتی است برای تو، برای من، تا زندگی را نفس کشیم، خویش را آماده سازیم، برای در آغوش کشیدن تابستان و پاییز و زمستان ...
مواظب شیطنت موش ها باشید!!
نوبهار است در آن کوش که خوش دل باشی
که بسی گل بدمد باز تو در گل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
سال نو مبارک
اسفند ماه شروع شد
بدتر از این نمی شود
دوستی ها، درس ها
بدتر از این نمی شود
اقامت در شهری توریستی
بدتر از این نمی شود
قدم زدن روی ریل خالی قطار
بدتر از این نمی شود
ظهر
ساعت 12
بدتر از این نمی شود
دیدن ضحاک های زمانه
بدتر از این نمی شود

ثمره شش ماه تلاش را ندیدن
بهتر از این نمی شود
فرانک فریدون گم کرده
بدنبال کاوه گشتن
بهتر از این نمی شود
به امید عطر بهارنارنج بودن
بهتر از این نمی شود
دست هایم مرده اند
قلبم مرده است
سکوت
دنیای در حال سوختن
برای من
بهتراز این نمی شود
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه باید ها...
5 هفته دور از خانه بودم ، به قول مادرم دو ماه در خانه نبودم...
ولی بازهم پروژه ها تمام نشد!
شنبه 24 آذر دومین همایش علمی دانشگاه برگزار شد.
ثمره این همایش سبد گلی بود از طرف دوستان
چند روز بعد، اردو داشتیم.
از ساعت 8 تا 18 در کنار 35 نفر از دوستان، جنگل نور بودیم و دریا.
برنامه به خوبی شروع شد ولی با کمی دلخوری به پایان رسید.
هفته آخر دانشگاه وحشتناک بود. هر روز 8 صبح تا 8 شب دانشگاه بودیم.
آخرین روز نور علی نور بود... کلاس کامپایلر ساعت 17 شروع شد و بدون آنتراک تا ساعت 21:35 ادامه داشت!!
به قول یکی از دوستان :
سیستم باید قابلیت آنتراک را داشته باشد 
سیستم باید قابلیت لحاف و تشک را برای کلاس های شبانه روزی داشته باشد
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخند های لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم :
باشد برای روز مبادا !
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند ؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد !
درس خوندن دردسر داره، ولی سخت تر میشه اگر چند تا مسئولیت هم در کنار این درس ها داشته باشی.
دنیای من پر از کارهای مختلفی شده که دیگه حتی فرصت نمی کنم به خودم برسم!
همه از من انتظار دارن، به جز خودم
از ابتدا به عنوان فعالیت جانبی وارد عرصه ارتباطات شدم، ولی بعد از چند ماه به جایی رسیدم که این عرصه مهم تر از رشته خودم شد!
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها...
فردا اولین جلسه کاری من برگزار میشه
مسئولیت 12 نفر از همکاران در جهت رسیدن به اهداف از پیش تعیین شده به من واگذار شده
و من نمی دانم چه خواهم کرد؟
هر روز بی تو
روز مبادا است !
و امروز برف آمد و خانه ما را سفید پوش کرد .....

سوت اول زده شد .....
دختر حس عجیبی داشت، عاشق شده بود.
به هر طریقی خواست عشق خود را نشان دهد، نتوانست
چند قدم به پسر نزدیک تر شد
سوت دوم زده شد .....
پسر حضور دختر را در کنار خود متوجه نشد.
دختر غرور خود را زیر پا گذاشت.
خواست حرف بزند
سوت سوم زده شد .....
قطار به حرکت در آمد
همه رفتند و دختر در ایستگاه جا ماند.

قطار میرود
تو میروی
تمام ایستگاه میرود
و من چقدر سادهام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطارِ رفته ایستادهام
و همچنان
به نردههای ایستگاه رفته
تکیه دادهام!
" قیصر امین پور "
بعد از چند ماه بدقولی بلاخره به دیدار یک دوست رفتم در یک شهر آشنا- همدان
روز دوم حضور در این شهر از کنار آرامگاه استر و مردخای، آرامگاه دو تن از بزرگان قوم یهو رد شدیم
ولی این بار نتوانستم بی تفاوت عبور کنم
جلوی درب آرامگاه پر بود از دستفروش هایی که فلفل همدانی و زردک میخروختند
* آقا از کجا وارد آرامگاه بشیم؟
** کوچه بقلی
حدود 40 قدم که وارد کوچه شدیم سمت چپ دری بود که سه مرد داخل آن نشسته بودند
جلو رفتیم و درخواست ورود کردیم

از ورود ما جلوگیری شد، پس از نشان دادن کارت دانشجویی مجوز ورود با بی میلی صادر شد
یک آقای راهنمای مسن، لاغر و بی حوصله که نبود چند دندان در دهانش بسیار خودنمایی میکرد ما را به داخل حیاط راهنمایی کرد.
آرامگاه یا بقعهمردخای استر و ، جزء مهمترین زیارتگاه های یهودیان ایران و جهان می باشد. وجود این زیارتگاه، عامل مهمی در شکل گیری و تداوم حضور جامعه یهودی در همدان بوده است
این بنا نخستین بار ۱۱قرن پیش به دست کلیمیان ساخته شده و بنای جدید قرن هفتم هجری با سنگ و آجر به سبک بناهای اسلامی به دستور ارغون شاه مغول بر پایههای بنای قدیمی تر بنا نهاده شده است.
به جلوی درگاه ورود به اتاق مقبره رسیدیم این درگاه بسیار کوتاه ساخته شده بود که دلیل آن خم شدن و ورود به حالت احترام بود، دربی سنگی بالغ بر 400 کیلو بدون لولا که بر روی پاشنه میچرخید و توسط کلون باز و بسته میشد.
آقای راهنما در این محل توقف کرد و منتظر شد تا کفشهایمان را در بیاوریم
به حالت خم شده ( شبیه رکوع) وارد مقبره شدیم
بر روی دیوار داخلی مقبره دعا نوشته شده بود که کلیمیان به هنگام ورود و خروج دست بر دعا میکشیدند و آن را میبوسیدند
مقبره شامل سه اتاق بود
روی دیوار علامت یهود و شجره نامه دیده میشد که استر و مردخای را به حضرت یعقوب میرساند.
برای ورود به اتاق بعدی باز هم باید به حالت احترام میشدیم بقعه استر و مردخای در دو صندوق عتیقه نفیس وجود داشت و بر بالای آن پارچه های رنگی و زر باف انداخته بودند
آقای راهنما گفت پارچه ها نذری هستند
آقای راهنما تاکید کرد این دو عاشق و معشوق نبودند. مردخای پدر خوانده و عموی استر بوده است و در دوران خشایار شاه زندگی میکرده اند. بنا به مصالحی خشایار شاه با استر ازدواج کرده و وی ملکه پارس میگردد. استر قوم یهود را نجات داده است. آقای راهنما بازهم تاکید کرد
گاه "کلیو پاتره" گشته گاهی "همای"
گاه "استر" گشته دخت "مردخای" (ملک الشعرای بهار(
بر روی دیوار الفبای عبری، برای تزئین نوشته شده بود
یک کتاب تورات به خط عبری وجود داشت که بر پوست آهو نوشته شده و پشت پرده اتاق کناری نگه داشته میشد، ولی چند سالی ست که به موزه انتقالش داده بودند
دور اتاقها پراز چراغهای دیواری بود که به آنها نامهایی آویزان بود
آقای راهنما میگفت اینها افرادی هستند که تازه فوت شده اند. هرگاه این چراغها روشن شود نورش به آن مرحوم میرسد
آقای راهنما با بیمیلی توضیح میداد
وقتی سوالی از او پرسیده میشد اول زیر لب چیزی میگفت، بعد سری تکان میداد و سپس پاسخ سوال ما
در گوشه اتاق کتابهای قدیمی در کتابخانه کوچکی دیده میشد
از آقای راهنما خواستیم کتاب ها را به ما نشان دهد
بازهم زیرلب چیزی گفت، سری تکان داد
** کتاب دعاست، نمازهای روزانه و ....
با اصرار ما به سمت کتابخانه رفت
یک کتاب را برداشت، بوسید و در مقابل ما بازش کرد
کتاب به زبان عبری بود. گفت اینها دعاست
ولی به ما اجازه دست زدن به کتاب را نداد
از بقعه خارج شدیم.در گوشه حیاط کنیسه بود
اجازه ورود به کنیسه را به ما ندادند
هنگام خروج استقبال گرمی از ما شد 
دیروز از مسافرت برگشتم
ساعت 6
یک پیامک دریافت شد
تبریک میگم
پاسخ پیامک : تبریک چی؟
هیچ پاسخی دریافت نشد!
ساعت 7
در تماس با یک دوست
تبریک میگم، خیلی خوشحال شدم
تبریک چی؟
اتفاقی افتاده؟
من کاری کردم؟
یکی به من بگه چه خبر شده؟؟
** مگه خبر نداری؟ چاپ شد
* چی چاپ شد؟ کجا؟ کی؟
** روز شنبه، روزنامه جام جم، همون مقاله در مورد نشریات
ساعت هفت متوجه شدم که در هفتمین روز هفتمین ماه سال یکهزاروسیصدوهشتادوشش مطلب من هم چاپ شد.
اینم از اعلام سراسری ورود به عرصه جدید
خدا مشتی خاک را گرفت، می خواست لیلی را بسازد
از خود در او دمید و لیلی پیش از آنکه با خبر شود، عاشق شد
سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد، لیلی باید عاشق باشد
عشق فرصت گفتگوست
***
لیلی دیگر خسته شده بود و از قصه بیرون آمد
قصه نبود، راه بود، خار بود و خون
لیلی قصه راه پرخون را می نوشت، راه بود و لیلی می رفت. مجنون نبود
مجنون دور خودش می چرخید. مجنون لیلی را نمی دید، رفتنش را هم
کاش مجنون این همه خودخواه نبود. کاش لیلی را می دید
لیلی تنها بود
لیلی همیشه تنهاست
لیلی! بمان. قصهء بی لیلی را کسی نمی خواهد
قصه نبود، معرکه بود. میدان بود، بازی چوگان و گوی
چوگان نبود، گوی بود. لیلی گوی میدان بود، بی چوگان. مجنون نبود
لیلی زخم برمی داشت، اما شمشیر نمی دید، شمشیر زن را نیز
حریفی نبود. لیلی تنها می باخت، زیرا که قصه، قصه باختن بود
لیلی قصه اش را تنها می نوشت
لیلی می دانست که مجنون نیامدنی ست، اما ماند چشم به راه و منتظر
هزار سال لیلی راه را آذین بست و دلش را چراغانی کرد
مجنون نیامد
مجنون نیامدنی ست
خدا به مجنون می گفت نرود. مجنون حرف خدا را گوش می گرفت
خدا ثانیه ها را می شمرد، صبوری لیلی را
قصه که به آخر رسید مجنون پیدا شد. لیلی مجنونش را دید
اما رسیدن به مجنون قصه نبود، راز بود و این راز برملا نمی شود الا به مرگ
لیلی تو مرده ای...
لیلی مرده بود
لیلی قصه اش را دوباره خواند، برای هزارمین بار
و مثل هربار لیلی قصه بازهم مرد
لیلی می گریست و می گفت: کاش اینگونه نبود
اما هیچ کس جز لیلی نمی توانست قصه را تغییر دهد
لیلی می ترسید به مردن عادت داشته باشد
ولی لیلی عشق می ورزد تا نمیرد. دنیا لیلی زنده می خواست
لیلی آه نیست، اشک نیست، معشوق مرده در تاریخ نیست
لیلی زندگی ست
لیلی! زندگی کن
اگر لیلی بمیرد، دیگر چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟
چه کسی غبار اندوه را از طاقچه زندگی بروبد؟
چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟
لیلی به قصه اش برگشت و قصه را دوباره نوشت
این بار اما نه به قصد مردن
که به قصد زندگی
آن وقت به یادآورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده گمنام
اقتباس از کتاب
لیلی نام تمام دختران زمین است
عرفان نظر آهاری
ما بی شناسنامه نیستیم
اهل قنوتیم
ساکن دهستان نیایش و بچه جنوب عشقیم
ما ساده نشینان ویرانه فقر و فنائیم
ما مثل وضو ساده و پاکیم
عین افطار بی آلایش و معصوم
ما را می شود در هر جنسی جستجو نمود
پشت هر سنگی روئیده ایم
بر هر شاخه بر داده ایم
ما در این خاک سبز می شویم
ما بی شناسنامه نیستیم