مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
9 مهر 1386

خدا مشتی خاک را گرفت، می خواست لیلی را بسازد

از خود در او دمید و لیلی پیش از آنکه با خبر شود، عاشق شد

سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد، لیلی باید عاشق باشد

عشق فرصت گفتگوست

***

لیلی دیگر خسته شده بود و از قصه بیرون آمد

قصه نبود، راه بود، خار بود و خون

لیلی قصه راه پرخون را می نوشت، راه بود و لیلی می رفت. مجنون نبود

مجنون دور خودش می چرخید. مجنون لیلی را نمی دید، رفتنش را هم

کاش مجنون این همه خودخواه نبود. کاش لیلی را می دید

لیلی تنها بود

                  لیلی همیشه تنهاست

لیلی! بمان. قصهء بی لیلی را کسی نمی خواهد

قصه نبود، معرکه بود. میدان بود، بازی چوگان و گوی

چوگان نبود، گوی بود. لیلی گوی میدان بود، بی چوگان. مجنون نبود

لیلی زخم برمی داشت، اما شمشیر نمی دید، شمشیر زن را نیز

حریفی نبود. لیلی تنها می باخت، زیرا که قصه، قصه باختن بود

لیلی قصه اش را تنها می نوشت

لیلی می دانست که مجنون نیامدنی ست، اما ماند چشم به راه و منتظر

هزار سال لیلی راه را آذین بست و دلش را چراغانی کرد

مجنون نیامد

                 مجنون نیامدنی ست

خدا به مجنون می گفت نرود. مجنون حرف خدا را گوش می گرفت

خدا ثانیه ها را می شمرد، صبوری لیلی را

قصه که به آخر رسید مجنون پیدا شد. لیلی مجنونش را دید

اما رسیدن به مجنون قصه نبود، راز بود و این راز برملا نمی شود الا به مرگ

لیلی تو مرده ای...

                         لیلی مرده بود

لیلی قصه اش را دوباره خواند، برای هزارمین بار

و مثل هربار لیلی قصه بازهم مرد

لیلی می گریست و می گفت: کاش اینگونه نبود

اما هیچ کس جز لیلی نمی توانست قصه را تغییر دهد

لیلی می ترسید به مردن عادت داشته باشد

ولی لیلی عشق می ورزد تا نمیرد. دنیا لیلی زنده می خواست

لیلی آه نیست، اشک نیست، معشوق مرده در تاریخ نیست

لیلی زندگی ست

                       لیلی! زندگی کن

اگر لیلی بمیرد، دیگر چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟

                           چه کسی غبار اندوه را از طاقچه زندگی بروبد؟

                           چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟

لیلی به قصه اش برگشت و قصه را دوباره نوشت

این بار اما نه به قصد مردن

که به قصد زندگی

آن وقت به یادآورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده گمنام

 

اقتباس از کتاب

لیلی نام تمام دختران زمین است

عرفان نظر آهاری

 

5 مهر 1386

ما بی شناسنامه نیستیم

اهل قنوتیم

ساکن دهستان نیایش و بچه جنوب عشقیم

ما ساده نشینان ویرانه فقر و فنائیم

ما مثل وضو ساده و پاکیم

عین افطار بی آلایش و معصوم

ما را می شود در هر جنسی جستجو نمود

پشت هر سنگی روئیده ایم

بر هر شاخه بر داده ایم

ما در این خاک سبز می شویم

ما بی شناسنامه نیستیم

 

                                                                شهید بهشتی

1 مهر 1386

تا دو روز صداش تو گوشم بود        آقا...

در ذهنم شهرهای دانشجویی رو شهرهای امنی تصور میکردم.

ولی بعد از مطلب روز جمعه تمام نظرات و دیدگاه هام عوض شد

سنگ،  مهمان ناخواندشان بود

مجلس بی ریا بود

خانه سرد است

ناامنی

همه چیز روزی سرد می شود ؟

 

*********************

 

در پی بگو یانگوم بیاد نبضم بگیره، امروز یک کتاب آشپزی کره ای به زبان انگلیسی پیدا کردم

26 شهریور 1386

۱- روبروی جام جم یک صندوق صدقات رو مثل درخت کاشته بودن تو باغچه پیاده رو  دورشم با شمشاد و میله استتار کرده بودن!!

صندوق صدقات بالای شهرم با پایین شهر فرق داره عین آدماشون ...

 

۲- وقتی آخرین قدم ها رو برای رسیدن بهت برمی داشتم انجیرهای له شده پیاده رو توجهم رو جلب کرد که زیر پای عابرانی مثل من و تو دیگه قابل شناسایی نبودن.

نکنه تو هم کاری کنی که من زیر پای عابری مثل تو قابل شناسایی نباشم ...

 

۳- دچار بحران فزونی منابع شدم! در وسط کلی منبع غرقم ولی نمی دونم

از کجا باید شروع کرد؟؟

 

۴- شمارنده بازهم از صفر می شمارد ...

15 شهریور 1386

امروز , همشهری جوان

 

برای آنکه یک سنگ فسیل شود

قرن ها باید بیایند و بروند

دریاها باید پر و خالی بشوند

آبشارها باید بلند و کوتاه بشوند

حتی ممکن است مردم دنیا هم بارها عوض شوند

.

.

.

هی!

گول سنگ ها را نخوری

گول خوشبختی سنگ ها را نخوری

برای فسیل شدن تو

یک خستگی کافی است

 

7 شهریور 1386

بعضی چیزها مثل خار به چشم آدم می‌روند.

بعضی افراد مثل خار به قلب آدم می‌روند.

میگن گل بی خار نمیشه، ولی اگر گل خشکید فقط خارش باقی می‌مونه و باعث آزار میشه.

پس تو نگذار گلت پرپر بشه و خارت باقی بمونه

29 مرداد 1386

تو فرهنگ تو یک قرن یعنی ۱۰۰ سال

ولی تو فرهنگ من یک قرن یعنی ۱۰۰ روز سکوت تو

همچنان به سکوتت ادامه بده تا قرن های من به پایان برسه

           من معنی بی تفاوتی رو نمی‌فهمم

                             معنی کم محلی

                             ۱۰۰  روز سکوت رو نمی‌فهمم

من مترجم خوبی نیستم پس خودت همه رو ترجمه کن  

6 مرداد 1386

سه روز در مسجد ، روزه داری ، به خدا نزدیک تر شدن ، اعتکاف

دل من دیر زمانیست معتکف است

خودش را کنج وجودم معتکف کرده

تلاش خود را می کند که به هدیه های تکرار نشدنی خداوند نزدیک تر شود.

پدر و ماردم - هدیه های تکرار نشدنی من - دوستتان دارم.

4 مرداد 1386

 

استاد روش های مختلف مسیریابی رو تدریس می کرد و من در این افکار غرق بودم که چرا برای ورود به قلب آدمها یک مسیر مطمئن وجود نداره !!!

 

26 تیر 1386

 

بعد از چند ماه رفتم سراغش وقتی بازش کردم دیدم بیچاره بند دلش پاره شده. سیم 5 و 6 گیتارم کاملا از بین رفته بود این اتفاق اولین باری نیست که می افته و همش به خاطر بی توجهی های منه .

پدر و مادر عزیزم قول میدم هیچ وقت به شما کم توجهی نکنم تا بند دلتون به خاطر من پاره نشه...

<<    1      2      3    >>