X
تبلیغات
رایتل
من این دو حرف نوشتم چنان که غیر ندانست تو هم ز روی عنایت چنان بخوان که تو دانی
29 بهمن 1385
عشق حقیقی

 

                           

                                                   شقایق عاشق

 

 

و اما...:

 

عشق حقیقی چیه؟ به چی می گن عشق حقیقی؟ کی عاشقه ؟ کی معشوق؟ عشق چیه؟ ...

اصلا" من عاشقم؟ من تونستم خودم را عاشق نشون بدم؟ من عشق حقیقی را می شناسم؟ من عاشق حقیقی بودم؟ من چه چیزهایی را برای داشتن یک عشق حقیقی می شناسم؟ ...

 

این چند روز عشق های الکی را با همه وجودم حس کردم، فرق بین عشق های راستین و حقیقی و الکی را فهمیدم، دلم برای خیلی از عاشق های حقیقی که معشوقشان عشق الکی داشت سوخت، آنوقت بود که با همه وجودم از خدای مهربان خواستم که هیچ عاشق راستینی را به چنین دردی مبتلا نکنه. هیچ چیزی تو دنیا آدم را تا به این حد خورد نمی کنه که بفهمه کسی را که با همه وجودش، با همه پاکی، با همه صداقتش دوستش داشته، عشقش به اون راست نباشه و الکی دم از عشق و دوست داشتن می زده!!

 

چرا این روزا عشق ها راست نیستن؟ چرا این روزا همه خیلی راحت دم از عشق می زنن؟ چرا وقتی عشق را نمی شناسن از آن حرف می زنن؟ چرا عشق را زیر سوال می برن؟ چرا دوست دارن خودشون رو عاشق نشون بدن درصورتی که باطنا" عاشق نیستن؟ چرا با عنوان عشق دل خیلی ها را می شکنن؟ چرا دلشون می خواد عشق را بی هویت و بی اساس جلوه بدن؟ چرا عشق را بی آبرو و بی اهمیت می کنن؟ چرا عشق را با چیزای دیگه برابر می دونن؟ چرا عشق را فقط تو هوس و لذت بردن می بینن؟ چرا این روزها عشق با هوس و شهوت یکی شده؟ مگه اینها خودشان تو این دنیا زندگی نمی کنن؟ مگه اینها زندگی را دوست ندارن؟ مگه اینها نمی خوان روزی کسی را کنار خودشان داشته باشن؟ کسی که عاشقشون باشه، کسی که فقط مال آنها باشه؟ چرا نمی خوان عشق را بشناسن؟ چرا نمی خوان بفهمن که عشق خیلی بیشتر از اونی که فکر می کننه، عشق لذتش خیلی بیشتر از اون هوس و شهوتی که با عشق برابر می دونن؟ چرا باعث می شن که دیگه کسی عشق را باور نداشته باشه؟ تا کسی دم از عشق می زنه همه با شک و دودلی به آن نگاه کنن؟ چرا، چرا، چرا؟؟؟...

 

میدونی : عاشق شدن آسونه اما عاشق موندن خیلی سخته! خیلی ها عاشق می شن، شاید خیلی شدید دلبسته بشن، اما چون عشق را نشناختند، چون عاشق حقیقی نبودن، چون هنوز حقیقت عشق را درک نکردن، چون عشق را در نیاز می دیدند چون عشق را تنها در ترک تنهایی می دیدند چون عشق را در رفع احتیاجشون می دیدند چون تشنه عشق بودن نه لایق عشق ، چون به دنبال کسی بودند که بتوانند باهاش زندگی کنن نه اینکه بتوانند بدون آن زندگی کنن، چون عشقشون یک عشق خام بوده و عشق خام کلام دوستت دارم را ابراز می کنه چون به معشوقش محتاج است، اما عشق پخته به معشوقش محتاج است چون دوسش داره، برای همین خیلی زود عشقشون سرد می شه و از بین میره، آنوقت هست که تنفر بوجود میاد و عشق جلوه خودش را از دست می ده!!

 

ولی ای عزیز من!

تو نگاه عاشقانه ات را عاشقانه نگهدار و کلام ساده عاشقانه خودت را خالصانه بگو و همیشه به یاد داشته باش شبه عشق در کنار عشق بوده است! "دوستت دارم" جمله ایست که عاشقانه شاید روزی هزار بار بهم می گوییم، شاید قشنگ ترین و در عین حال مناسب ترین جمله برای حال عاشقا باشد، اما ای کاش همیشه صادقانه و از ته دل و مهم تر از همه جاودانی باشد! عاشق باش، صادق باش، پاک باش، بخشنده باش و بدون انتظار!!

 

 

پرسی نشان عشق چیست؛ عشق چیزی جز ظهور مهر نیست!

عشق یعنی مهر بی چون و چرا؛ عشق یعنی کوشش بی ادعا!

عشق یعنی مهر بی اما، اگر؛ عشق یعنی رفتن با پای سر!

عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست؛ عشق یعنی جان من قربان اوست!

عشق یعنی خواندن از چشمان او؛ حرف های دل بدون گفتگو!

عشق، یار مهربان زندگی؛ بادبان و نردبان زندگی!

عشق یعنی روح را آراستن؛ بی شمار افتادن و برخاستن!

عشق یعنی زشتی زیبا شده؛ عشق یعنی گنگی گویا شده!

عشق یعنی مهربانی در عمل؛ خلق کیفیت به زنبور عسل!

عشق یعنی گل به جای خار باش؛ پل به جای این همه دیوار باش!

عشق یعنی یک نگاه آشنا؛ دیدن افتادگان زیر پا!

زیر لب با خود ترنم داشتن؛ بر لب غمگین تبسم کاشتن!

عشق، آزادی، رهایی، ایمنی؛ عشق زیبایی، زلالی، روشنی!

عشق یعنی تنگ بی ماهی شده؛ عشق یعنی ماهی راهی شده!

عشق یعنی آهویی آرام و رام؛ عشق صیادی بدون تیر و دام!

عشق یعنی برگ روی ساقه ها؛ عشق یعنی گل به روی شاخه ها!

عشق یعنی از بدیها اجتناب؛ بردن پروانه از لای کتاب!

در میان این همه غوغا و شر؛ عشق یعنی کاهش رنج بشر!

ای توانا، ناتوان عشق باش؛ پهلوانا، پهلوان عشق باش!

ای دلاور، دل به دست آورده باش؛ در دل آزرده منزل کرده باش!

عشق یعنی خدمت بی منتی؛ عشق یعنی طاعت بی جنتی!

گاه بر بی احترامی، احترام؛ بخشش و مردی به جای انتقام!

عشق را دیدی خودت را خاک کن؛ سینه ات را در حضورش چاک کن!

عشق آمد خویش را گم کن عزیز؛ قوت ات را قوت مردم کن عزیز!

عشق یعنی مشکلی آسان کنی؛ دردی از درمانده ای درمان کنی!

عشق یعنی خویشتن را گم کنی؛ عشق یعنی خویش را گندم کنی!

عشق یعنی نان ده و از دین مپرس؛ در مقام بخشش از آئین مپرس!

هر کسی او را خدایش جان دهد؛ آدمی باید که او را نان دهد!

در تنور عاشقی سردی مکن؛ در مقام عشق نامردی مکن!

لاف مردی میزنی مردانه باش؛ در مسیر عاشقی افسانه باش!

دین نداری مردمی آزاده باش؛ هرچه بالا میروی افتاده باش!

در پناه دین، دکانداری مکن؛ چون به خلوت میروی کاری مکن!

عشق یعنی ظاهر باطن نما؛ باطنی آکنده از نور خدا!

عشق یعنی عارف بی خرقه ای؛ عشق یعنی بندهء بی فرقه ای!

عشق یعنی آنچنان در نیستی؛ تا که معشوقت نداند کیستی!

عشق یعنی ذهن زیبا آفرین؛ آسمانی کردن روی زمین!

عشق گوید مست شو گر عاقلی؛ از شراب غیر انگوری ولی!

هر که با عشق آشنا شد مست شد؛ وارد یک راه بی بن بست شد!

کاش در جانم شراب عشق باد؛ خانه جانم خراب عشق باد!

هر کجا عشق آید و ساکن شود؛ هر چه ناممکن بود ممکن شود!

در جهان هر کار خوب و ماندنیست؛ رد پای عشق در او دیدنیست!

شعرهای خوب دیوان جهان؛ سر عشق است و سرود عاشقان!

 آری! عشق رمزی در دل است؛ شرح و وصف عشق کاری مشکل است!

عشق یعنی شور هستی در کلام؛ عشق یعنی شعر، مستی، والسلام!!!...

 

          

                                   

 

9 بهمن 1385
عشق و دیوانگی
 
زمانهای قدیم وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود
 
فضیلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
 
ذکاوت! گفت : بیایید بازی کنیمٍ ، مثل قایم باشک
 
دیوانگی ! فریاد زد:آره قبوله ، من چشم میزارم
 
چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند.
 
دیوانگی چشم هایش رابست و شروع به شمردن کرد!!
 
یک..... دو.....سه ...
 
همه به دنبال جایی بودند تا قایم بشوند
 
نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.
 
خیانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
 
اصالت به میان ابرها رفت و
 
هوس به مرکززمین به راه افتاد
 
دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت ، به اعماق دریا رفت !
 
طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.
 
حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق .
 
آرام آرام همه قایم شده بودند و
 
دیوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار
 
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
 
تعجبی هم ندارد قایم کردن عشق خیلی سخت است.
 
دیوانگی داشت به عدد 100 نزدیک می شد
 
که عشق رفت وسط یک دسته گل رز و آرام نشست
 
همان اول کار تنبلی را دید.
 
تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود!
 
بعدهم نظافت را یافت و خلاصه نوبت به دیگران رسید
 
اما از عشق خبری نبود.
 
دیوانگی دیگر خسته شده بودکه
 
حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت :
 
عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
 
دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه  از درخت کند
 
 و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد .
 
صدای ناله ای بلند شد .
 
عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد،
 
 دستها یش را جلوی صورتش گرفته بود
 
و از بین انگشتانش خون می ریخت.
 
شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.
 
دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت:
 
حالا من چکار کنم؟ چگونه میتونم جبران کنم؟
 
 
مهم نیست دوست من، تو دیگه نمیتونی کاری بکنی ،
 
فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یارمن باش .
 
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .