X
تبلیغات
رایتل
من این دو حرف نوشتم چنان که غیر ندانست تو هم ز روی عنایت چنان بخوان که تو دانی
30 مرداد 1385
عید مبعث مبارک

 

     

عید بزرگ مبعث رسول مکرم اسلام، اشرف الاوصیاء ، خاتم الانبیاء ،

 حضرت محمد مصطفی صلوات الله علیه

 بر شما مبارک باد

                

عید مبعث مبارک

در آن ایام ،

خاک فتنه خیز مکه ، یعنی مهد بدکاران،

درون ظلمت و جهل و تباهی دست و پامیزد

توانگر آتش حسرت به جان بینوا میزد

ستمکش بر در هرخانه ، دست التجا میزد

در این هنگامه ها ، مردی غمین با چشم تر هرشب،

به کوه نور در غار حرا میرفت

بدان ! آن مرد برتر آشنای راز سرمد بود

که از دلبستگی ها ، و زتعلق ها مجرد بود

ستوده بود و پاکان جهان  آفرینش را سرآمد بود

همای عرش پرواز خدا، سٌرفلک پیما ،

ابرمرد جهان ، آموزگار ما ، محمد (ص) بود

یکی شب کوه نور آبستن  رمزی خدائی شد

در آن شب حال مهمان حرا نقشی دگرگون داشت

شراری بود از دنیای غیبی در سراپایش

گمان کردی که نبضش بی امان میزد

تو گفتی میدوید نور خدا در جوی رگهایش

 

 

بخوان هان ای محمد :

گفت من ؟! خواندن نمیدانم !!

دوباره این ندا آمد:

بخوان ای بارگاه کبریا را بهترین بنده

بخوان بر نام قدس پرشکوه آفریننده

بنام آنکه دانش را به نیروی قلم آموخت

بنام آن خداوندی که از رحمت

بجان مردم نادان چراغ معرفت افروخت

محمد از شکوه وحی می لرزد

در آن ساعت ، محمد بود و شهر مکه و  وحی خداوندی

پس از آن شب ، جهان داند که در گفتار پیغمبر

سخن از عشق حق بود و حدیث ارزومندی

چه گویم از شکوهت ای محمد ! ای مهین فرزانه عالم !

زوالی نیست گلبانگ حقیقت را

بیاد تو ، زمهد خاک تا آسمان ، تا گنبد افلاک

همیشه ، هر زمان ، هرشب

طنین افکن ،  نوای گرم تهلیل است

نوازشگر ،  نسیم بانگ توحید است

 

 

می گویند: وقتی به پایین کوه رسیدی سرشار از بهت، حیرت، واهمه و ترس بودی!

... می گویند: وقتی به خانه رسیدی به خود می پیچیدی و لرزشی سخت بر اندامت افتاده بود!

... می گویند: به سختی حال خود می گفتی!

... می گویند: ... گفتنی ها فراوان است.

اما مثل همیشه خدای مهربانی که هیچ گاه تو را تنها نگذارده است بر تو می خواند:

ای مرد جامه بر خود پیچیده، برخیز!

در متن این خطاب چه ارامشی نهفته بود که تو را به آن خواندن؟

ای مرد جامه بر خود پیچیده، برخیز! قیام کن، بیم ده ...

جامه ات را بر خود پیچیده بودی و حیران مسئولیتت بر خویشتن می لرزیدی

فرصتها در گذرند، آماده شو، قیام کن، خود را به عالم عرضه دار، “اینک هنگامه مبعث توست!” تو برانگیخته شده ای،

بگذار استعدادهای وجودت قیام کنند، برخیزند، گاه آن است که تو در عرصه اطلاعات و امتحانات قرار گیری و آنچه در مدت چهل سال به تنهایی و سختی و رنج آموخته ای به این عرصه بکشانی.

در این میدان کسی برنده است که خود را ساخته باشد و تو خویش را ساخته ای،

برخیز و قیام کن.

     

 

24 مرداد 1385
شما در قرن21 زندگی می کنید اگر...
 
شما در قرن21 زندگی می کنید اگر...
 
1-ناخودآگاه پسوردتان را به دستگاه ماکروویوتان می دهید!
 
2-برای بازی تکنفره با کارت حتی سالی یکبار هم از  کارت های واقعی استفاده نمی کنید !
 
3-برای تماس با 3 نفر یک لیست از 15 شماره تلفن دارید !
 
4- برای کسی که در میز کناری شما کار می کند ایمیل ارسال می کنید !
 
5-دلیل شما برای تماس نگرفتن با دوستانتان این است که آنها آدرس ایمیل ندارند !
 
6-بعد از یک روز کاری طولانی وقتی به منزل برمی گردید هنوز هم به تلفن های مربوط به محل کارتان پاسخ می دهید!
 
7-وقتی از خانه می خواهید تلفن بزنید قبل از شماره گیری ناخودآگاه 9 را می گیرد تا خط آزاد به شما بدهد !
 
 
8-شما چهار سال روی یک میز کار می کنید و در این مدت برای سه شرکت مختلف کار کرده اید !
 
 
10- طرز سخن گفتن تان را از اخبار ساعت 11 یاد می گیرید!
 
11-رئیس شما توانایی انجام کار شما را ندارد!
 
12-وقتی به خانه بر می گردید با تلفن همراه به خانه  زنگ می زنید تا ببینید کسی خانه هست یا نه !
 
 
13-تمام برنامه های تجاری تلویزیون دارای وب سایتی هستند که در پایین صفحه نشان داده می شوند!
 
14-خارج شدن از خانه بدون تلفن همراه  (کاری که 20 ،30 یا حتی 60 از زندگی تان آن را انجام داده اید ) برایتان ناراحت کننده است و دلیلی می شود که برای برداشتن ان به خانه برگردید!!!
 
15-صبح که از خواب بیدار می شوید قبل از اینکه قهوه بنوشید به سراغ اینترنت می روید !
 
16-برای لبخند زدن گردنتان را کج می کنید!
 
17-شما این مطلب را در حالیکه لبخند تائید آمیز می زنید می خوانید!
 
18-حتی بدتر از آن در فکر هستید که این مطلب را برای چه کسی فوروارد کنید!!!
 
19-آنقدر سرتان گرم است که متوجه نشدید این لیست شماره 9 ندارد!
 
20-در واقع شما الان صفحه را بالا بردید که ببینید آیا واقعا شماره 9 توی این لیست نیست ?!
 
والان دارید به خودتان میخندید !!!
18 مرداد 1385
داستان لیلی و مجنون
 
میگن یه روز لیلی واسه مجنون پیغام فرستاد که انگار خیلی دوست داری منو ببینی ؟ اگه نیمه شب بیای بیرون شهر ، کنار فلان باغ ، منم می یام تا ببینمت .
مجنون که شیفته دیدار لیلی بود ، چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست .
ولی مدتی که گذشت خوابش برد ...
 
نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید ، از کیسه ای که به همراه داشت ، چند مشت گردو برداشت و ریخت تو جیبهای مجنون و رفت .
 
مجنون وقتی چشم باز کرد ، خورشید طلوع کرده بود ، آهی کشید و گفت :
ای دل غافل یار آمد و ما در خواب بودیم . افسرده و پریشون برگشت به شهر .
 
در راه یکی از دوستانش اونو دید و پرسید : چرا اینقدر ناراحتی ؟!
 و وقتی جریان را شنید با خوشحالی گفت : این که عالیه !
 
آخه نشونه اینه که لیلی به دو دلیل تو رو خیلی دوست داره !
دلیل اول این که : خواب بودی و بیدارت نکرده ! و به طورحتم به خودش گفته : اون عزیز دل من که تو خواب نازه ، پس چرا بیدارش کنم ؟
و دلیل دوم اینکه : وقتی بیدار می شدی ، گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو نداشت ، پس برات گردو گذاشته تا بشکنی و بخوری !
 
مجنون سری تکان داد و گفت : نه !
 
اون می خواسته بگه :
تو عاشق نیستی ! اگه عاشق بودی که خوابت نمیبرد !
تو رو چه به عاشقی؟ بهتره بری گردو بازی کنی !
 
حالا به نظرتون کدومشون درست گفتن ؟!
 
                                              لیلی پروانه است و مجنون سنگ! و هر دو در این دنیای سنگ دل گرفتار....
16 مرداد 1385
روز پدر مبارک

عیدتون مبارک

بابایی گلم روزت مبارک

                    پدرم روزت مبارک

امسال بابایی من یک کمی در حد خیلی کسالت داشت تازه یه خورده بهتر شده

تا الان فکر نمیکردم این همه به باباییم وابسته باشم و تازه یه چیز مهم رو هم فهمیدم که باباییمم به من وابستس!!

چند روزی که از هم دور بودیم تکون می خورد فوری زنگ میزد کاراشو بهم میگفت و برای یه کارایی هم نظرمو می پرسید که منم سو استفاده میکردم وکلی اذیتش میکردم.

 من و بابایی اونقدر پای تلفن با هم میشستیم گل میگفتیم و گل میشنیدیم که مامانیم به من شک میکرد و هی می پرسید باباته؟؟

آخه گاهی وقتا حرفامون به بیش از نیم ساعتم میکشید. و طبق قراری که گذاشته بودیم بابام هر یک ساعت بهم زنگ میزد و منم فوری با سر میرفتم گوشی رو بر میداشتم یه چند باری که بابام زنگ نزد من زنگ زدم که دعواش کنم که منو فراموش کردی! دیدم بابایی گلم خوابش برده بوده و با زنگ من از خواب پریده !

تازه کلی هم ارتقاع درجه پیدا کردم

باباییم  یه من میگه خانوم دکتر!! آخه سر دارو و عوارض داروها و تداخلاتشون نظریه دادم و کلی هم نذاشتم بعضیا دواهاشونو بخورن!

بابایی زوده زود خوب شوووو دلم می خواد دوباره با تو برم گردش. من دلم مسافرت می خواد.

آخه این چه روزگار نامردیه؟!!

اون موقع که باباییم ناخوش بود و در کنار من نبود من همش تو خونه بودم .

اما حالا که باباییم خونس من کجام؟؟ سر کار ! قبلشم که همش درس

البته مامانی گلم از تو هم ممنون که این همه منو دوست داری!( میبینین چه پررو شدم )

پسر گلم روزت مبارک (تعجب نداره، این اسم جدیده باباییمه )

 

خب دیگه از اینجا به بعد آنیتا دچار توهم می شود !!

و در آخر به اونی که نمی دونم کیه و چند سال دیگه باید به اون هم این روز رو تبریک بگم  از همین الان تبریک میگم!( دست پیش گرفتما )            

 

                       ..... جان روزت مبارک

       من و این نمی دونم کیه؟؟؟؟

 

 

 

 من الان سرکارم و اصلا شک نکنید که من دارم کاری غیر از کار اداری انجام میدم 

12 مرداد 1385
کاخی روی آب

 

مثل اینکه دوباره رسیدم به پله اول

اینبار هم اشتباه کردم.

دختر جان، آخه این چه کاریه؟

مگه آدم عاقل روی آب کاخ میسازه؟

                   

 

درسته، من رفتم روی آب یه کاخ ساختم ، یه کاخ بزرگ و با شکوه. ولی چه فایده !

یه موج اومد ، یه موج نه چندان عظیم و همه کاخ منو خراب کرد. حالا باید از اول شروع کنم. از صفر.....

خدایا تو کمکم کن......

اینبار باید برم روی یه کوه محکم و استوار کاخمو بسازم تا دیگه خراب نشه. چون شانس من خیلی خوبه امیدوارم اینبار دیگه زلزله کاخمو خراب نکنه. دیگه قدرت ساختن دوبارشو ندارم.

                     

یک کمی که فکر میکنم می بینم شاید بشه از ویرانه های کاخم استفاده کنم. شاید یه ذره امید باشه!

اینبار درست تر نگاه میکنم و یه جای خوبو انتخاب میکنم.

خدایا از تو کمک می خوام نذار هیچ باد و بارون و زلزله ای کاخمو خراب کنه.
10 مرداد 1385
اندر حمایت دختران

 

بیچاره دخترا اگه خوشگل باشن می گن عجب جیگریه! اگه زشت باشن می گن کی اینو می گیره! اگه تپل باشن می گن چه گوشتیه! اگه لاغر باشن می گن چه مردنیه! اگه مودبانه حرف بزنن می گن چه لفظ قلم حرف می زنه! اگه رک و راست باشن می گن چه بی حیاست! اگه یه خورده فکر کنن می گن چقدر ناز می کنه! اگه سری جواب بدن می گن منتظر بود! اگه تند راه برن می گن داره می ره سر قرار! اگه اروم راه برن می گن اومده بیرون دور بزنه ول بگرده! اگه با تلفن کارتی حرف بزنن می گن با دوست پسرشه! اگه خواستگارو رد کنه می گن یکی رو زیر سر داره! اگه حرف شوهرو پیش بکشه می گن سر و گوشش می جنبه ! اگه به خودش برسه می گن دلش شوهر می خواد می خواد جلب توجه کنه ! اگه............چکار کنه بمیره خوبه؟

 

              

 

مردها خوشبخت تر از زنها هستن میگی نه ؟ ببین !

 

اگر مردی زن نگیرد عاقل است ولی اگر زنی شوهر نکند ، «بیخ ریش پدرش مانده» است

اگر مرد شبها تا صبح بیرون از منزل بماند ، «مهمانی» بوده است ولی اگر زن بعد از غروب آفتاب به منزل بیاد «دده» رفته بوده و رفیق دارد

اگر مرد با خشونت صحبت کند «لحن مردانه» دارد و اگر زن با خشونت حرف بزند «بی ادب و دریده» است

اگر مرد ضیف النفس و سهل انگار باشد «جوانمرد» است ولی اگر زن بردبار و با گذشت باشد «بی عرضه و شلخته» است

اگر مرد ساعتها با کسی در گوشی صحبت کند «کسب اخبار» است و اگر زنی قدری حرف بزند «وراج» است

اگر مرد در حضور دیگران به زنش محبت کند و او را ببوسد «مهربان و وفادار» است ولی اگر زن اینکار را بکند «بی حیا» است

اگر مرد پر خور باشد «خوش اشتهاء» است ولی اگر زن پر خور باشد «شکمو» است

اگر مرد چهل سال داشته باشد «جوان» است و اول چلچلیش ولی اگر زنی سی و پنج سال بیشتر داشته باشد «مادر کامران زرده» است

اگر مرد موهایش سفید شده باشد «پخته و موقر» است ولی اگر زن موهایش قدری خاکستری باشد «عجوزه و پیر کفتار» است

اگر مرد کم حرف باشد «متین و سنگین» است ولی اگر زن کم حرف بزند «از خود راضی و اخمو» است

 

البته من خودم هیچ کدوم از این مشکلاتو ندارما