X
تبلیغات
رایتل
من این دو حرف نوشتم چنان که غیر ندانست تو هم ز روی عنایت چنان بخوان که تو دانی
12 اردیبهشت 1388
واقعا خنده داره یا تاسف آوره؟!

چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!

 

 چقدر خنده داره که 100  هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!

 

چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!

 

 چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

 

 چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسمدعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می  کنیم و آزرده خاطر می شیم!

 

 چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!

 

 چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین صفهای نماز جماعت تمایل داریم!

 

چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

 

 چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختی باور می کنیم!

 

 چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری  در راه خدا انجام بدن به بهشت برن! 

 

 چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی  رو  می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!

4 دی 1387
به امید خدا

21 مهر 1387
آن ترک شیرازی

حافظ :

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

****

صائب تبریزی :

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هرآنکس چیز می بخشد، زملک خویش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

****

شهریار :

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را

هرآنکس چیز می بخشد به سان مرد می بخشد

نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دل ها را

و من!

دلم خوش است به گل های باغ قالی ها .... 

15 شهریور 1387
جوانمرد

به دنبال ایار می گردم ، که نامش از یار بیاید و مرامش از یاری...

آن ایار که به نور و به نار سوگند بخورد و به مهر و به ماه ...

.

.

. 

عالم هر بامداد که بیدار می شود در جستجوی علم است، می رود تا علمش را افزون کند.

تو عالم نباش!

زاهد هر بامداد که بیدار می شود در جستجوی زهد است، می رود تا زهدش را زیاد کند.

تو زاهد نباش!

اما جوانمرد هر بامداد که بر می خیزد در جستجوی عشق است، می رود تا دلی را شاد کند.

تو جوانمرد باش!

و جوانمرد نخواهی شد، مگر آنکه جهانمرد باشی.

گرم شو از مهر و زکین سرد باش                        چون مه و خورشید جوانمرد باش

جوانمرد

عرفان نظرآهاری

21 فروردین 1386
در مجالی که برایم باقی است

 

در مجالی که برایم باقی است ، باز همراه شما مدرسه ای می سازیم که در آن همواره ، اول صبح به زبانی ساده  مهر تدریس کنند و بگویند خدا، خالق زیبایی و سراینده عشق، آفریننده ماست. مهربانیست که ما را به نکویی ، دانایی ، زیبایی ، و به خود می خواند. جنتی دارد نزدیک، زیبا و بزرگ ، دوزخی دارد- به گمانم کوچک و بعید ، در پی سودا نیست ، که ببخشد ما را ، و بفهماندمان. ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست.

 در مجالی که برایم باقی است ، باز همراه شما مدرسه ای می سازیم ، که خرد را با عشق ، علم را با احساس ، و ریاضی با شعر ، دین را با عرفان ، همه را با تشویق تدریس کنند. لای انگشت کسی ، قلمی نگذارند ، و نخوانند کسی را حیوان ، و نگویند کسی را کودن ، و معلم هر روز ، روح را حاضر و غایب بکند ، و به جز ایمانش ، هیچکس چیزی را حفظ نباید بکند. مغز ها پر نشود چون انبار ، قلب ها خالی نشود از احساس ، درس هایی بدهند ، که به جای مغز دلها را تسخیر کند ، از کتاب تاریخ ، جنگ را بردارند ، در کلاس انشا ، هر کسی حرف دلش را بزند ،

غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند ، تا کسی بعد از این ، باز همواره نگوید : هرگز ،

و به آسانی همرنگ جماعت نشود ، زنگ نقاشی تکرار شود ،  رنگ را در پاییز تعلیم دهند ،

قطره را در باران ،  موج را در ساحل ، زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه ،

و عبادت را در خدمت خلق ، کار را در کندو ، و طبیعت را در جنگل سبز.

 مشق شب این باشد ،که شبی چندین بار ، همه تکرار کنیم ، عدل ، آزادی ، قانون ، شادی. امتحانی بشود ، که بسنجد ما را ، تا بفهمند چقدر عاشق و آگه و آدم شده ایم.

در مجالی که برایم باقی است ، باز همراه شما مدرسه ای می سازیم ،

که در آن آخر وقت ، به زبانی ساده ،  شعر تدریس کنند ، و بگویند که تا فردا صبح

                                  خالق عشق نگهدار شما 

1 فروردین 1386
بهارانه

سلامم به گرمای قلب تو دوست

دلم لحظه ای با دلت روبروست

 

 

نوروز،
روز تحول زمین و زمان،
و نو شدن اندیشه و اراده،
و رویش جوانه‌های عشق و آرزو،
مبارک باد

22 اسفند 1385
کلوب

 

امروز بعد از مدتها رفته بودم کلوب که این پیامها رو دیدم

      

 

دختر ماه اسفند ، پری اشک و لبخند
آیینه ی پرستش ، قداست یه سوگند

نقاشی قشنگه ، دستای آفرینش
وای که چه چیزی چیده ! دستای خوشه چینش

تو باغ سبز چشمات ، شعله جوونه کرده
خورشید تن طلایی ، پیش تو سیب زرده

آدمکای برفی ، می ترسن از نگاهت
ستاره ها می سوزن ، تو چشمای سیاهت

تو اومدی و بازم ، جاده تو رُ قدم زد
لالایی قدمهات ، خواب گل بهم زد

شایا تجلی
کتاب تولدت مبارک

   آقای تجلی ازتون مممنونم

موضوع به همین جا ختم نشد

چون یه پیام دیگه هم بود

              

 

      حالا این پیام رو کی گذاشته بماند ! چون خودمم نمیشناسمش

10 اسفند 1385
تولدم .....

 

 

یک سال دیگه هم گذشت.

                                  بزرگ شدم فقط همین

 

تولد امسال اصلا خوب نیست ! چون در کنار خانواده نیستم

 

از دنیای بچگی دارم دور میشم ولی من اون دنیا رو بیشتر دوست داشتم

 

ازتولد پارسال تا امسال خیلی اتفاقات افتاد

 

در واقع میتونم بگم پرحادثه ترین سال رو دارم پشت سر میگذارم

 

به روزهای آخر سالم داریم نزدیک میشیم

 

چه اسفند ماه پر حادثه ای !

 

حوت در داخل امواج گرفتار شده و باید به سلامت از این تلاطم عبور کنه

 

بیشتر کسانی که میشناختم ، امسال روز تولدشون حس و حال نوشتن نداشتن

 

فکر نمیکردم که منم حس نوشتن نداشته باشم

 

با اینکه فردا تولدمه

                            ولی

                                    منم نمی تونم بنویسم ......

                                  

                                               فقط

 

بزرگ شدم

 

17 دی 1385
فیلتر سه گانه

 

In ancient Greece, Socrates was reputed to hold knowledge in high esteem. One day acquaintance

met the great philosopher and said, "Do you know what I just heard about your friend?" "Hold on a minute," Socrates replied. "Before telling me anything I'd like you to pass a little test. It's called the Triple

Filter Test." "Triple filter?" "That's right," Socrates continued. "Before you talk to me about my friend, it might be a good idea to take a moment and filter what you're going to say. That's why I call it the triple filter test. The first filter is Truth. Have you made absolutely sure that what you are about to tell me is true?" "No," the man said, "actually I just heard about it and..." "All right," said Socrates. "So you don't really know if it's true or not. Now let's try the second filter, the filter of goodness. Is what you are about to tell me about my friend something good?" "No, on the contrary..." "So," Socrates continued, "you want to tell me something bad about him, but you're not certain it's true. You may still pass the test though, because there's one filter left: the filter of usefulness. Is what you want to tell me about my friend going to be useful to me?" "No, not really." "Well," concluded Socrates, "if what you want to tell me is neither true nor good nor even useful, THEN why tell it to me at all?"

 

در یونان با ستان ، سقراط تا حد زیادی به دانشمندی اشتهار داشت. روزی یکی از آشنایان فیلسوف بزرک به دیدارش آمد و گفت : میدانی  درباره دوستت  چه شنیده ام ؟

سقراط جواب داد : یک دقیقه صبر کن ، قبل از اینکه چیزی بگویی می خواهم امتحان کوچکی را بگذرونی که به آن تست فیلتر سه گانه می گویند.

آشنا : فیلتر سه گانه ؟

سقراط ادامه داد : قبل از اینکه با من درباره دوستم صحبت کنی، شاید بد نباشد که چند لحظه صبر کنی و چیزهایی را که می خواهی بگویی فیلتر کنی . به همین خاطر به این امتحان، تست فیلتر سه گانه می گویم.

 اولین فیلتر، حقیقت است. تو کاملا مطمئنی مطالبی که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟ مرد گفت : نه، درحقیقت من همین الان درباره اش شنیدم و...  . سقراط گفت : بسیار خوب، پس تو واقعا نمی دانی که حقیقت دارد یا خیر.

حالا دومین فیلتر را امتحان می کنیم، دومین فیلترنیکی است. چیزی که می خواهی راجع به دوست من بگویی، مطلب خوبی است؟ مرد جواب داد: نه، کاملا برعکس ... . سقراط ادامه داد: خُب، پس تو می خواهی به من راجع به او چیز بدی بگویی اما دقیقا از درستی آن مطمئن نیستی.

 هنوز باید امتحان را ادامه دهی چون هنوز یک فیلتر باقی مانده: فیلتر فایده. مطلبی که می خواهی راجع به دوستم به من بگویی، فایده ای برای من دارد؟مرد جواب داد: نه، نه واقعاً. سقراط نتیجه گیری کرد : اگر چیزی که می خواهی به من بگویی نه حقیقت است نه خوبی دارد و نه فایده ای دارد، پس چرا اصلا بگویی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

  

از غدیر تا قربان امسال رنگ و بوی دیگه ای داشت

اتفاقات  خوب و بد زیادی افتاد

که خوبیاش بیشتر تو خاطر میمونه

می خوام از این به بعد حرف هام رو از این فیلتر سه گانه عبور بدم

چه خوبه آدم صحبت هاش رو اینطوری فیلتر کنه

خدایا ازت متشکرم که امسال این ایام رو بیشتر درک کردم

 

 

 

                                     عیدتون مبارک

 

 

 

5 شهریور 1385
سالروز خاموشی شاعر

 

امروز شانزدهمین سالروز خاموشی شاعر "زمستان" است

مهدی اخوان ثالث

ارمغان فرشته

با نوازشهای لحن مرغکی بیدار دل
بامدادان دور شد از چشم من جادوی خواب
چون گشودم چشم ، دیدم از میان ابرها
 برف زرین بارد از گیسوی گلگون ، آفتاب
جوی خندان بود و من در اشک شوقش گرم گرم
 گرد شب را شستم از رخسار و جانم تازه شد
شانه در گیسوی من کوشید با آثار خواب
وز کشاکشهاش طرح گیسوانم تازه شد
سایه روشن بود روی گیتی از خورشید و ابر
ابر ها مانند مرغانی که هر دم می پرند
بر زمین خسسبیده نقش شاخهای بید بن
گاه محو و گاه رنگین لیک با قدی بلند
بره ها با هم سرود صبحدم خواندند و نیست
جز : کجایی مادر گمگشته ؟ قصدی ز آن سرود
لک لک همسایه بالا زد سر و غلیان کشید
جفت او در آشیان خفته ست بر آن شاخ تود
آن نشاط انگیز روح شادمان بامداد
چون محبت با جفا آمیخت در غمهای من
حزن شیرینی که هم درد است و هم درمان درد
سایه افکن شد به روح آسمان پیمای من
خنده کردم بر جبین صبح با قلبی حزین
خنده ای ، اما پریشان خنده ای بی اختیار
خیره در سیمای شیرین فلک نام تو را
بر زبان آوردم تابنده مه ، جانانه یار
ناگهان در پرنیان ابرها باغی شکفت
وز میان باغ پیدا شد جمالی تابناک
آمد از آن غرفه ی زیبای نورانی فرود
چون فرشته ، آسمانی پیکری پر نور و پاک
در کنار جوی ، با رویی درخشان ایستاد
وز نگاهی روح تاریک مراتابنده کرد
سجده بردم قامتش را لیک قلبم می تپید
دیدمش کاهسته بر محجوبی من خنده کرد
من نگفتم : کیستی ؟ زیرا زبان در کام من
 از شکوه جلوه اش حرفی نمی یارست گفت
شاید او رمز نگاهم را به خود تعبیر کرد
کز لبش باعطر مستی آوری این گل شکفت
ای جوان ، چشمان تو می پرسد از من کیستی
 من به این پرسان محزون تو می گویم جواب
من خدای ذوق و موسیقی خدای شعر و عشق
من خدای روشنیها من خدای آفتاب
از میان ابرهای خسته این امواج نور
نیزه های تیرگی پیر ای زرین من است
خسته خاطر عاشقان هستی از کف داده را
هدیه آوردن ز شهر عشق ، آیین من است
نک برایت هدیه ای آورده ام از شهر عشق
 تا که همراز تو باشد در غم شبهای هجر
ساحلی باشد منزه تا که درج خاطرش
گوهر اندوزد ز غمهای تو در دریای هجر
 اینک این پاکیزه تن مرغک ، ره آورد من است
پیکری دارد چو روحم پاک و چون مویم سپید
این همان مرغ است کاندر ماورای آسمان
بال بر فرق خدای حسن و گلها گسترید
بنگر ای جانانه توران تا که بر رخسار من
اشکهای من خبردارت کنند از ماجرا
دیدم آن مرغک چو منقار کبود از هم گشود
می ستاید عشق محجوب من و حسن تو را

 

   1       2       3    >>