X
تبلیغات
رایتل
من این دو حرف نوشتم چنان که غیر ندانست تو هم ز روی عنایت چنان بخوان که تو دانی
29 آبان 1388
آنچه من یاید بدانم و نمی دانم


مثل اینکه دارن به ما هم توجه میکنن!

سازمان ملی جوانان دستت درد نکنه.... 



27 آبان 1388


22 آبان 1388
لطفاً پیغام بگذارید

پیغام‌گیر حافظ
رفته‌ام بیرون من از کاشانه‌ی خود غم مخور 
تا مگر بینم رخ جانانه‌ی خود غم مخور 
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام 
زان زمان کو باز گردم خانه‌ی خود غم مخور


پیغام‌گیر سعدی

از آوای دل انگیز تو مستم 
نباشم خانه و شرمنده هستم 
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ 
فلک گر فرصتی دادی به دستم  ....


پیغام‌گیر فردوسی
نمی‌باشم امروز اندر سرای 
که رسم ادب را بیارم به جای 
به پیغامت ای دوست گویم جواب 
چو فردا برآید بلند آفتاب

 

پیغام‌گیر خیام
این چرخ فلک، عمر مرا داد به باد 
ممنون تو‌ام که کرده‌ای از من یاد 
رفتم سر کوچه، منزل کوزه فروش 
آیم چو به خانه، پاسخت خواهم داد


 پیغام‌گیر منوچهری
از شرم، به رنگ باد باشد رویم 
در خانه نباشم که سلامی گویم 
بگذاری اگر پیام، پاسخ دهمت 
زان پیش که همچو برف گردد مویم


 پیغام‌گیر مولانا
بهر سماع از خانه‌ام، رفتم برون، رقصان شوم 
شوری برانگیزم به پا، خندان شوم، شادان شوم 
برگو به من پیغام خود، هم نمره و هم نام خود 
فردا تو را پاسخ دهم، جان تو را قربان شوم!


پیغام‌گیر باباطاهر

تلیفون کرده ای جانم فدایت 
الهی مو به قربون صدایت 
چو از صحرا بیایم، نازنینم 
فرستم پاسخی از دل برایت

8 آبان 1388
دلم بلیت خراسان گرفته

دوست دارم صدات کنم، تو هم منو نگا کنی

من تو رو نگات کنم، تو هم منو صدا کنی

میشه کنج حرمت گوشه قلب من باشه؟

میشه قلب منو مثل گنبدت طلا کنی؟

دوست دارم که از حالا تا صبح محشر، همه شب

من رضا رضا بگم، تو هم منو رضا کنی

2 آبان 1388
تفحص در نیمه شب!

دیشب به خاطر Search  یک کلمه به  یک وبلاگ آشنا رسیدم و حس کنجکاوی (نخونید فضولی) فعال شد تا اطلاعات بیشتری کسب کنم! لذا با خرج کردن دو سه ساعت از وقت خواب شروع به خوندن کل آرشیو وبلاگ مربوطه و کامنت هاش کردم در میان عملیات تفحص کامنت ها یک وبلاگ بسیار بسیار آشنای دیگر جلب توجه می کرد و چون قبلا کل وبلاگ آن شخص محترم را مطالعه کرده بودم  فقط پست های برگزیده (تاریخ های حساس) و کامنت ها بررسی شد×

در این میان وبلاگ دیگری جلب توجه کرد و مجبور شدم (مجبور شدما) نیمی از آرشیو آن وبلاگ را مطالعه کنم!

در نتیجه : دیر خوابیدم و صبح خواب موندم و صبحانه را در حال دویدن روی پل عابر خوردم و مترو خراب شد و با تاخیر به سر کار رسیدم!


نتیجه اخلاقی : باید به احساسات پاسخ داد، خواب مهم نیست!