X
تبلیغات
رایتل
من این دو حرف نوشتم چنان که غیر ندانست تو هم ز روی عنایت چنان بخوان که تو دانی
29 دی 1384
جادوی زن !

جادوی زن !


غروب یکی از روزهای سال 1882 بود .  پل ره (
Paul Ree )  فیلسوف معروف پروسی که در رم اقامت داشت در منزل پیرزنی که معمولا منزلش مکانی برای تجمع فیلسوفان و روشنفکران بود دعوت شده بود . درجمع اون شب یک دختر جوان و زیبای بیست و یک ساله به نام لو فون سالومه ( Lou von Salome) که برای تعطیلات با مادرش از روسیه به رم اومده بود نظر فیلسوف رو به خودش جلب کرد. ره خودش رو معرفی که و هر رو سرگرم بحث و گفتگو در مورد خدا و اخلاقیات شدن . ایده های دختر شباهت عجیبی به ایده های ره داشت . دختر با حرارت بسیار راجه به عقایدش صحبت می کرد و در عین حال چشمانش برق خاصی از شیطنت و دلربایی داشت که ره رو دچار سردرگمی میکرد . بعد از اون شب، فیلسوف و دختر چند بار دیگه هم با هم دیدار کردن و در مورد مسایل مختلف به بحث و گفتگو پرداختن. لو می دونست که پل ره دوست صمیمیه فردریک نیچه فیلسوفه معروفه که اون هم در ایتالیا به سر می برد و به پل پیشنهاد کرد که په خوبه اگر اونها بتونن سه تایی با هم سفر یا حتی زندگی کنن و گروهی سه نفره از روشنفکران رو تشکیل بدن. ره خیلی زود با نیچه تماس گرفت و پیشنهاد دختر رو با او در میان گذاشت و با این کار هم خواست دختر رو خوشحال کنه و تحته تاثیر قرار بده و هم نظر نیچه رو در مورد عقاید دختر بدونه. نیچه با سرعت خودش رو به رم رسوند .
با ورود نیچه همه چیز عوض شد . نیچه که همه ی عمرش آدم منزوی ای بود با دیدن دختر دل به او باخت و سعی کرد دختر رو از چنگه ره در بیاره. ره وقتی که دید خبری از مباحث فلسفیه سه نفره نیست و نیچه و دختر اکثر وقتشون رو با هم و بدون حضور او می گذرونن خیلی ناراحت شد و حسادت همه ی وجودش رو گرفت . هرچی باشه این ره بود که دختر رو کشف کرده بود و دختر ماله او بود و حالا نیچه داشت سعی می کنه دختر رو از چنگه ره در بیاره . ره حاضر نبود این دختر را با کسی تقسیم کنه حتی اگر این فرد دوست خوبش نیچه باشه .
از طرفی مادر دختر آماده بود که او رو به روسیه برگردنه . ولی دختر دلش می خواست هنوز در اروپا بمونه . ره پیشنهاد کرد که دختر با او به آلمان سفر کنه و با مادر ره ملاقات کنه . از این طریق مادر ره می تونه مراقبت و سرپرستیه دختر رو مادامی که در اروپاست به عهده بگیره . ره می دونست که مادرش چندان هم قیم خوبی نخواهد بود و او می تونه از این طریق دختر رو به چنگ بیاره . مادر دختر با این پیشنهاد موافقت کرد . اما نیچه به این راحتی ها هم دست بردار نبود . و او هم در سفر به پروسیا به جمع اونها پیوست .
در طول سفر یک بار لو و نیچه با هم به یک پیاده روی طولانی رفتن و هنگامی که برگشتن، ره احساس کرد که بین اونها یک اتفاقی باید افتاده باشه و با هم رابطه ای داشتن . خون ره به جوش اومد . دختر داشت از چنگ او می رفت. اما سر انجام سفر اونها به آخر رسید . مادر دختر به روسیه برگشت ، نیچه به اقامتگاه تابستانیش در تاتنبرگ برگشت و ره و دختر بالاخره تنها شدن . این وضع متاسفانه چندان دوام نیاورد و نیچه دختر را به اقامتگاهش دعوت کرد و او هم پذیرفت . ره دوباره دختر از دست داد و در غیبت دختر خون خونش رو می خورد و به شدت عصبانی بود . حالا بیشتر از هر وقت دیگه ای دختر رو می خواست . نیچه به لو پیشنهاده ازدواج داد و دختر نپذیرفت و قلب نیچه رو شکست و به برلین برگشت . ( نیچه  کتاب " چنین گفت زرتشت " رو تحت تاثیر روابط و گفتگوهاش با این دختر نوشته! ) وقتی لو از سفر برگشت ره شروع به بد گویی راجع به نیچه و فلسفش کرد و او را متهم کرد که هیچ قصدی جز تصاحب دختر نداره . اما دختر طرف نیچه رو گرفت و به دفاع از نیچه پرداخت . ره از همه جا نا امید شده بود و همه چیز رو تمام شده فرض کرده بود که یک اتفاق بسیار عجیب افتاد . دختر به او گفت که تصمیم گرفته با او زندگی کنه و فقط و فقط با او .
ره بالاخره به چیزی که می خواست دست پیدا کرد ، یا لااقل فکر کرد که دست پیدا کرده . اون ها با هم آپارتمانی در برلین اجاره کردند و زندگی مشترک رو آغاز کردن . مدت زمانی بیشتر نگذشته بود که ره دریافت که دور و اطراف دختر مملو از مرد های جوانیست که او رو ستایش می کنن . لو محبوبه دله همه ی روشنفکران برلین شده بود و او رو "علیاحضرت" صدا می کردن . ره باز هم باید برای مورد توجه دختر قرار گرفتن با دیگران رقابت می کرد . کار به جایی رسید که ره دیگه نتونست این وضع رو تحمل کنه و دختر رو ترک کرد . و چند سال بعد خودکشی کرد !
در سال 1931، لو با زیگموند فروید آشنا شد و از فروید خواست که او را به جمع علاقه مندان به روان پژوهی خودش راه بده . فروید با این که می دونست لو چیزی از روانشناسی نمی دونه این پیشنهاد رو پذیرفت و او رو به جمع شاگردان خاص خود راه داد . اندک زمانی نگذشته بود که یکی از بهترین شاگردانه فروید به نامه ویکتور تاوسک که 11 سال از لو جوانتر بودعاشق اون شد . در این بین فروید هم دچار یک عشقه افلاطونی به این دختر شده بود و هر وقت که لو در یکی از کلاس ها غیبت می کرد فروید به شدت افسرده می شد و برای او نامه های احوال پرسی و گل و هدیه می فرستاد . حالا یکی از بهترین شاگردهاش که برای فروید مثل پسر خودش بود عاشق این دختر شده بود و فروید به شدت احساس حسادت می کرد . فروید حاضر نبود کس دیگه ای توجه دختر رو به خودش جلب کنه. خوشبختانه دختر بعد از چندی ویکتور تاوسک رو ترک گفت و رابطه او و فروید بسیار قوی تر شد و تا هنگامه مرگش در ساله 1937 ادامه داشت .
این رو هم براتون بگم که این وسط خیلی کسای دیگه ای هم عاشق این دختر شدن و به او پیشنهاد ازدواج دادن و او دست رد به سینه ی همه ی اون ها زد . از بین اون ها به کشیش جوانی به نامه هنریک ژیلوت می شه اشاره کرد که صد ها دختر عاشق سینه چاک زیبایی و اخلاق او بودن و فقط به خاطر دیدنه او به کلیسا می رفتن . و خیلی کسای دیگه مثله ریلکه شاعر معروف .
این داستان طولانی واقعه ای مستند بود و داستان یا تخیلات نگارنده نبود . خیلی نکته ها درش نهفته است و خیلی میشه ازش درس گرفت.

درس اول: دختر ها موجودات قدرت مندی هست . مهم نیست که شما چقدر تحصیل کرده اید یا چقدر دانش دارید، اگر ندونید چه جوری با یه دختر باید رفتار کنید، دختره می تونه یک لقمه ی خامتون کنه. ببینید چه جوری یه دختر این همه آدم هایی رو که خودشون همه رو سر کار می گذاشتن مثله نیچه و فروید رو سره کار گذاشته.


درس دو: فکر می کنید راز موفقیت این دختر در تسخیر قلب این همه آدم مشهور که خودشون کلی طرفدار داشتن چی بوده؟ خوشگلی و یا هوشیش؟


صد در صد این دختر در زمانه خودش بسیار خوشکل و با هوش بوده ولی واقعا فکر می کنید دیگه هیچ دختره خوشکلی اون اطراف وجود نداشته؟! خیر . بزرگترین راز موفقیت این دختر این بوده که می دونسته چه جوره کاری کنه که در آنه واحد تعداد زیادی طرفدار داشته باشه. این بزرگترین درسیه که میشه از این داستان گرفت. آدم ها معمولا به طرف کسایی جذب می شن که دیگران به اونها علاقه دارن. ممکنه خودشون هیچ دلیل خاصی برای این علاقه نداشته باشن ولی همین که می بینن دیگران به یکی علاقه مندند، ناخودآگاه به طرفه اون ها جذب میشن. این ذات آدمه که این طور باشه. شما ممکنه هیچ کدوم از فیلم های کرک داگلاس (پدر مایکل داگلاس) رو تا حالا ندیده باشید ولی جون می بینید کلی آدمه دیگه مثلا پدر مادرتون و پدربزرگ و ... دوسش دارن شما هم بی اختیار بهش علاقه مند میشید .
سعی کنید از این خاصیت آدما به نفع خودتون استفاده کنید . در داستانه بالا ببینید دختره چه جوری برای علاقه مند تر کردن ره به خودش پای نیپه رو وسط می کشه. شما هم یاد بگیرین نشون بدید که همیشه خیلی ها هستن که به شما علاقه دارن . یا لا اقل کسای دیگه ای هم هستن که به شما علاقه دارن .
از هرچیزی که دارید استفاده کنید ، اگر زیبایید از زیبایی تون ، با مزه اید از با نمکی تون . بالاخره در وجود همه ی ما چیزی هست که برای بعضی افراد جذاب باشه . یک استراتژیه خوب برای بدست آوردن کسی که می خواید اینه که غیر مستقیم وارد بشید و بهش نشون بدید که دیگران به شما علاقه مندند . هیچ کس ادمی رو که بقیه دوست ندارن دوست نداره. ولی به محضه این که آدما می فهمن کسی محبوبه دیگرانه سعی می کنن اونو از چنگ بقیه در بیارن یا لا اقل قسمتی از توجه اون رو به خودشون اختصاص بدن .
براتون یک مثاله عملی می زنم : فرض کنید توی کلاستون دختری هست که خیلی ازش خوشتون میاد . احتیاجی نیست که ریسک کنید و مستقیم سراغش برید . به جاش می تونید با دخترهای دیگه ای که می دونید به شما علاقه دارن یا می تونید علاقه مندشون کنید گرم بگیرید. با اون ها خوش و بش کنید و از خودتون یک شخصیت جذاب ارایه بدید که همه از حضورتون لذت می برن. حتی می تونید دختری رو که دوست دارید عملا وارد دایره توجهتون نکنید تا بیشتر تحیریک بشه و به فکر بیفته که چرا شما به اون محل نمی دید و دلش بخواد اون هم مورد توجه شما قرار بگیره و قسمتی از توجه شما رو به خودش بدست بیاره. و بعد کم کم شما می تونید این افتخار رو به او هم بدید که بهش محل بدید .


نتیجه ی  نهایی پایانی فینالی :


یادتون باشه محبوبه قلب تعداده زیادی آدم بشید ، روز به روز به طرفداراتون اضافه میشه . اگه  هیچ کسی بهتون علاقه و توجه نداشته باشه، هیچ کس جدیدی هم سراغتون نخواهد اومد . این ذات آدمیزاده، به نفع خودتون ازش استفاده کنید .

 

 

برگرفته و ترجمه  شده از داستان زندگی  بانو